
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب ،
آب در حوض نبود.
ماهیان می گفتند:
هیچ تقصیر درختان نیست.
ظهر دم کرده ی تابستان بود،
پسر روشن آب ، لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید، آمد اورا به هوا برد که برد
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب،
برق از پولک ما رفت که رفت.
ولی آن نور درشت،
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او، پشت
چین های تفاغل میزد،
چشم ما بود.
روزنی بود به اقرار بهشت.
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن
و بگو ماهی ها ، حوضشان بی آب است.
باد می رفت به سروقت چنار.
من به سروقت خدا میرفتم
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۰ ساعت ۱۲ ب.ظ توسط زيبا
|
بین نام من و تو ....