دگر غزل سرايدنم طي شد ؛ دگر از عشق نمي‌گويم ؛ دگر از ياد بنفشه نمي‌گويم ؛

دگر ازمرگ مرغك هرزه‌گو نمي‌گويم؛ دگر پژمرده شكوفاه‌هاي احساسم؛ دگر نگو،

 غزلي نمي‌گويم . حال از غـم و اندوه و دربدري گـويم ، زيرا كه نبودنت مصيبت

است و تحمل آن چه دشـوار و چه سخت است . در دل گـريسـتن و به زبان هـيچ

نگفتن چه دشوار است . اشك ديده را در ماتمكده دل جاري ساختن ، با چشمهايم

فرياد مي‌كشم، با قلبم گريه مي‌كنم ، با هر قطره اشكم تو را مي‌طلبم . تو در آسمان

قلبم لانه كرده‌اي و زمين بر پاي ما قفل زده است. با چشمي اشكبار وقلبي شكسته

و مملو از ماتم واندوه هميشه در انتظارت « اي نازنين گل مهربانيها » خواهم بود