دگر غزل سرايدنم طي شد ؛ دگر از عشق نميگويم ؛ دگر از ياد بنفشه نميگويم ؛
دگر ازمرگ مرغك هرزهگو نميگويم؛ دگر پژمرده شكوفاههاي احساسم؛ دگر نگو،
غزلي نميگويم . حال از غـم و اندوه و دربدري گـويم ، زيرا كه نبودنت مصيبت
است و تحمل آن چه دشـوار و چه سخت است . در دل گـريسـتن و به زبان هـيچ
نگفتن چه دشوار است . اشك ديده را در ماتمكده دل جاري ساختن ، با چشمهايم
فرياد ميكشم، با قلبم گريه ميكنم ، با هر قطره اشكم تو را ميطلبم . تو در آسمان
قلبم لانه كردهاي و زمين بر پاي ما قفل زده است. با چشمي اشكبار وقلبي شكسته
و مملو از ماتم واندوه هميشه در انتظارت « اي نازنين گل مهربانيها » خواهم بود
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۲ ب.ظ توسط زيبا
|
بین نام من و تو ....