غمهاي زندگي

دوستش داشتم همچنانكه باغبان گل زيبايش را دوست مي‌دارد ؛ مي‌پرستيدمش همچنانكه

عاشقي معشوقه‌اش را مي‌پرستد ؛ ولي اين عشق را براي ابد بخاطر دوستم در دل خود

مدفون ساختم و قلب حساس و زودرنجش را به او سپردم . باشد كه قدر و قيمت آن زيبا

صنم را در اين گيتي پهناور بداند ؟؟

گذشت زمان چه خاطراتي رابا خود در گورستان فراموشي مدفون مي‌كند؟ چه نازها وچه

خراميدنها و چه گفتگوهاي در گوشي را در پرده ابهام باقي مي‌گذارد .

بااينكه من ازآنچه كه در گذشته بر من گذشته و هيچ نشاني در دل غمزده من نگـذاشـته

نفرت دارم ، باز از آن صـحنه‌ها لـذت خـواهم بـرد و اشـك شـوق و حسـرت بديده روان

خواهم ساخت، زيرا من و او در زير نگاهـهاي آرام خـود آتش سـوزان بردل داشـتیم كه

گـاهي از شـدت گـرمي همه چيز راحـتي عشـق ، راحــتي وجـود خـودمـان را به ســختي

مي‌سوزانيم و خاطره‌ها را در ظلمت فراموشي مدفون مي‌سازیم .

من با دوســتم در ميان مـا دو نفر ، با همه چيز وداع كـردم . با عشـق تو ، با صـــورت

مليح و دوست داشتني تو و حتي با رمزها و حركات تـــو براي ابد خداحافظي كــردم ...

و اينكه در قمار عشــق، دوسـتم برنده اســت و من بازنده ، بازنده تا به جايي كـه ديـگر

هيچ ندارم جـز دل سـرد و بي‌حـرارتي كــه آرام آرام رو به خامــوشي مي‌رود ، و لـب از

لب تكان نمـي‌دهد تا مبادا كسي به راز دروني و پنهاني‌اش پي ببرد ...

ولي ...

قمــارباز چيره‌دسـت هميشه روبروي من نشـسته و دزد كـه كـليد حـركات مـرا تحت نظر

گـرفته و شـــايد در نگاهش تمسـخر و نيشـخند نيز وجــود دارد ولــي من به آن اهـمـيت

نمي‌دهم زيرا مي‌دانم تو هــنوز هم متعلق به روح مــن هسـتي . و هيچ وقــت نمي‌تــواني

گذشته ، اگــر چه كـوتاه و دردناك بــود ، فرامــوش كني ؛ گــذشت زمان گرما و سرما را

در ميان مي‌برد . كوهـها و رودخانه‌ها و دسـت‌ها را تغيير شكل مي‌دهــد ، ولـــي هــرگــز

قــادر نيست آتش محــبت ما را كه در كــانون دل خامــوش هـــر دوي ما خفته است ، از

ميان بردارد .

به خدا سوگند اگر دوستم بخواهد و رضا دهد ، بي محابا مي‌گويم :

هنوز هم دوستت دارم ...