تویی که از صدای من شراب کهنه می سازی

بیا خوبم که می دانم در این بازی نمی بازی

نیازو تو خودم کشتم که هرگز تا نشه پشتم

زدم بر چهره ام سیلی که هرگز وا نشه مشتم

من ان خنجر به پهلویم که دردم را نمی گویم

به زیر ضربه های غم نیوفتد خم به ابرویم

مرا اینگونه گر خواهی دلت را اشیانم کن

من ان نشکستنی هستم بیا و امتحانم کن

بیا و امتحانم کن

من ان دیوار پر بارم که در خود واژه ها دارم

درون دشت اندیشه به غیر گل نمی کارم

من ان ابر بهارانم که از خاشاک بیزارم

به جز بر چهره گلها نمی گریم نمی بارم

مرا اینگونه گر خواهی دلت را اشیانم کن

من ان نشکستنی هستم بیا و امتحانم کن

بیا و امتحانم کن