شاید آیینه ها دروغ میگویند اما خیلی وقت است که دیگر

از تیک تاک ساعت های میخکوب دیوار بهانه نمیگیرم..

گاه می اندیشم به سکوت که آزار دهنده می شود و بی قرارم می کند...

گاه غرق می شوم در تیک تاک ساعتی که سکوت را از من دریغ می کند..

گاه هم..شاید..بعضی اوقات می اندیشم به خود..

به کسی که نمیشناسمش و نمی دانم چه می خواهد ؟

سکوت آزاردهنده یا تیک تاک بی وقفه ؟

به آیینه که مینگرم تیک تاک ها شلاق می شوند بر صورتم..

کبود می شوم و زخمی

که گاه می ماند و گاه می رود و فقط یک چیز میماند :چین های بی چروک پیشانی ام..

موهایم را که باز میکنم میبینم بلند شده اند و آزار دهنده

چقدر با موهای بلند آیینه را زشت تر میبینم...

قیچی را که برمیدارم قصدم کوتاه کردن موهایم است

 ولی باز پشیمان می شوم سعی می کنم با موهای بلند هم خود را دوست بدارم .

 فکر کردم : اگر این موها کوتاه شود باز هم قد میکشد و عذاب آور خواهد شد

 باز هم بلند می شود ..

 اینرا تیک تاک ها به من یاد آور شدند...

به چشمانم که می نگرم هیچ نمیفهمم

هیچ نمیفهمم که چه می گوید ؟

یا اصلا چیزی هم می گوید؟

چشم هایم را می بندم و دستانم را باز می کنم ..

حس میکنم کسی را در آغوش کشیده ام .

چهره اش را نمی بینم !

وقتی که چشمانم بسته است همه جا سیاه است

 جز همان دایره نورانی که زیر پلک هایم پنهان است !!

چشمانم را که باز می کنم می بینم آیینه را سخت در آغوش گرفته ام

با تعجب قدمی به عقب بر می گردم..

وقتی به عقب بر میگردی پشیمان میشوی و متعجب تر

و می گویی :

کاش چشمانم را نمی بستم...

باز هم تیک تاک آن ساعت لعنتی مرا از خود جدا میکند..

به ساعت که می نگرم

 میفهمم سالهاست که با خود نیستم..........