دیگه دیر شده...

من رفتم...

از قلبت

از فکرت

از اتاق خوابت

از مامن گاه خیالت

از رویاهایت

حتی از آن پل عابر پیاده

آری رفتم...

رفتم تا رفتنت را ضجه نزنم

 تا هر بار دیدن رد پایت بر سر نزنم

رفتی و رفتم...

 و در میان رفتن هایمان چیزی نماند جز همان احساس کودکانه ی لگد مال شده ام...

جز همان غرور بی اندازه ات...

آه کاش می دانستی برای رسیدن به نقطه ایی که بودیم خیلی دیر شده است...