بدون تو...

تو که رفتی ...

 لباس های تیره را بر تن کردم

نمام گلها را از خانه چیدم و دور انداختنمشان

آینه ها دیگر بویی از زیبایی نمی دهند

کلاغ روسیای قصه ها سر از خانه ی ما در آورده و آوازه خوان شبهایم شده

دست هایم از واژه تهی شده و قلم بی فرمان من میرقصد

 و سپیدی کاغذ را نفرین مینویسد..

چشم هایم دیگر خواب نمی بیند

رخت خواب های نم کشیده از اشک های شبانه ام مدت هاست که دیگر

 در آغوشم نمیگیرند..

شیشه ی پنجره که صفحه ی بخار گرفته ی اسم هایمان بود

 را دیروز پسر همسایه با توپش شکاند..

حتی خدا هم دیگر پاسخگوی دلتنگیهایم نیست...

هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند مرا بدون وجود تو بپذیرد

 حتی خودم...