بدون تو...
تو که رفتی ...
لباس های تیره را بر تن کردم
نمام گلها را از خانه چیدم و دور انداختنمشان
آینه ها دیگر بویی از زیبایی نمی دهند
کلاغ روسیای قصه ها سر از خانه ی ما در آورده و آوازه خوان شبهایم شده
دست هایم از واژه تهی شده و قلم بی فرمان من میرقصد
و سپیدی کاغذ را نفرین مینویسد..
چشم هایم دیگر خواب نمی بیند
رخت خواب های نم کشیده از اشک های شبانه ام مدت هاست که دیگر
در آغوشم نمیگیرند..
شیشه ی پنجره که صفحه ی بخار گرفته ی اسم هایمان بود
را دیروز پسر همسایه با توپش شکاند..
حتی خدا هم دیگر پاسخگوی دلتنگیهایم نیست...
هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند مرا بدون وجود تو بپذیرد
حتی خودم...
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۱ ق.ظ توسط زيبا
|
بین نام من و تو ....