باز امشب از خيال تو غوغاست در دلم

آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم

خوابم شکست و مردمك چشمم به خون نشست

تا فتنه ي خيال تو برخاست در دلم

خاموشي لبم نه ز بي دردي و رضاست

از چشم من ببين که چه غوغاست در دلم

من ناي خوش نوايم و خاموشم اي دريغ

لب بر لبم بنه که نواهاست در دلم

دستي به سينه ي من شوريده سر گذار

بنگر چه آتشي ز تو برپاست در دلم