چشمانم در نگاهش ساعتها خيره ماند

حرفي براي هم نداشتيم

زيرا قلبهايمان در حال نجوا بودند

نميخواستم خلوتشان را بر هم زنم

سكوت را ترجيح دادم

تا قلبهايمان درد و دل كنند

چشمهايش عمق عشق را فرياد ميزد

هوس بوسيدن لبهايش آزارم ميداد

عشق مقدسمان را با هوسي زودگذر آلوده نكردم

اما چشمانم با اندامش عشق بازي مي كرد