گفت بروم تا قدری آرام گیرم
گفت بروم تا شاید حال و هوای دلم صاف شود
گفت بروم...
بروم به سوی دریا ... به سوی آرامش
تا شاید با بزرگیش ، با اندک موجش قدری از دلتنگیم را بشوید و با خود ببرد
تا شاید طوفان چشمانم برای دقایقی بند آید
تا لحظه ای گوش زمان ازنوای هق هق من باز شود
گفت بروم تا شاید دریا صدای نازنینت را به گوشم برساند
اما نه ... دریا صدای او را برایم نیاورد هر چه انتظار کشیدم پوچ و بیهوده بود...
نه دریا نه ساحل دریا ... و نه هیچ چیز دیگر
نمیتواند باعث آرامش من باشد الا...
نه هیچ ، بگذار جمله ام نا تمام بماند...
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۰ ق.ظ توسط زيبا
|
بین نام من و تو ....