گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
« بايد برم » براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
***
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يکنفرميره آدم وتنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جاميذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها ميمونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچهاي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
***
بمون واسه خونهاي که محتاج عطرتن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۰ ق.ظ توسط زيبا
|
بین نام من و تو ....