من آن رودم كه در درياي پر موج تو پيوستم

من از افسون چشمان خمارآلود تو مستم

زماني دير مي‌باشد كه از بهر تو از هر چيز بگسستم

تو گر نقش مرا از سينه ات بيرون براني نيز

من اما تا ابد نقش تو را بر سينه خواهم داشت

رها هرگز نخوهم كرد اين اندوه پاك و آسماني را

نه زلف ديگري خواهم كه آويزم گل سرخ محبت را

نه جام ديگري خواهم كه ريزم من شراب آرزوهايم

نخواهم برد از خاطر نه يادت را نه نامت را

نخواهم زد به سنگي ناشكيبايانه جامت را

من اما نيز در سحراي اندوهي كه مي گويي

زماني دير مي باشد كه خود گم گشته ام آري

اگر از تو بجا مشت پري مانده است

ز من اما نمانده هيچ بر جا جز كه مشتي خاك و خاكستر

كه روزي باد خواهد برد آنرا تا كجاآباد

نگفتم من : كه اصلا معني عشق و محبت را نمي داني

تو خود معناي عشقي دلپذير و پاك

ز تو آموخته مستي ، شرابي را كه مي گويي

ز چشمانت غزل مي جوشد اي سرتا به پا خوبي و رعنايي

مرا گفتي كه بيرون رانديم از دل

كه دست ديگري بنيان كند روزي بناي عشق و اميدم

بجانت مي خورم سوگند

كه دارم تا ابد با مهر تو پيوند

مرا با بوسه اي بنواز