از صبح امید كه مترسك حكایت بلبل را برای دانهها می گفت
تا غروب همیشگی امروز
من به دنبال تو سر به فلك می كشم
مگر تو فراموش كردهای كه تو خورشید تن مأنوس منی
و من آفتابگردان چشم به راهت ؟
پایان خستگی روح من به آغاز نوای دل نشینت خو گرفت
كجایی كه آوازت این چنین دورو بر من نجوا می كند
امروزهم در كوچهی خاطره فرشتهی گم شده را دیدم
که بی سلام در سكوتش فریاد می زد
هنوزم هم................؟ اما
سكوتش گوش دلم را پاره پاره كرد
نه راه رفتن و نه راه برگشتیست
چقدر پاهایم سست اند در مقابل حقیقت !!!
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۱ ق.ظ توسط زيبا
|
بین نام من و تو ....