بچه که بودم دستانم را از دستان نگراني که مراقبم بود رها مي کردم
و آرزويم بود که تنها يک بار هم که شده تنها از خيابان رد شوم
حالا که ديگر نمي شود بچه بود و فقط مي شود عاشق بود
از سر بچگي هرچه وسط خيابان زندگي سر به هوا مي دوم
هيچ کس حاضر نمي شود دستم را بگيرد
و براي لحظه اي حتي مراقبم باشد.
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱ ب.ظ توسط زيبا
|
بین نام من و تو ....