وصف این حسن خداداد کنم یا نکنم ؟
دل غمدیده خود شاد کنم یا نکنم ؟
دل و دین برده ز من نرگس مستانه تو
گلرخ از دست تو فریاد کنم یا نکنم
شوخ پر عشوه که در حسن و لطافت ماهی
ناز این قامت شمشاد کنم یا نکنم ؟
مرغ دل گشته به دام سر زلف تو اسیر
شکوه از ظلم تو صیاد کنم یا نکنم ؟
ترک خونریز تو هر دم کندم قصد هلاک
داد از دست تو جلاد کنم یا نکنم ؟
تلخ کامم ز تو ای خسرو شیرین دهنان
ناله زار چو فرهاد کنم یا نکنم ؟
حاشا که به غیر تو دهم دل به کسی
دل ز قید غمت آزاد کنم یا نکنم ؟
بی وفا ! غیر جفا نیست دگر عادت تو
ستم و جور تو بنیاد کنم یا نکنم ؟
شمع رخسار تو را عاشیه پروانه بود
جان فدای تو پریزاد کنم یا نکنم ؟
در کمند موی او دادم ز کف آزادگی را
ور دو عالم بر گزیدم مستی و دلداده گی را
سوختم سر تا بپا چون شمع در بزم محبت
تا بیاموزی ز من پا تا بسر ایستاده گی را
تا شدم آئینه عشقت مرا در هم شکستی
حاصلی نبود بغیر از این صفا و ساده گی را
در سرشک من توانی خواند راز بیوفائی
اشک داند معنی درد ز چشم افتاده گی را
پای در گل مانده همچون سرو در صحرای حیرت
بی سبب بر خویش بستم تهمت ازاده گی را
بین نام من و تو ....