آمدنت برای چه بود ؟؟!!

برای اندوه کوچک من ؟

سالها پر از تنهایی بودم و هرگز نخواستم اونو با کسی قسمت کنم . دست سرنوشت

و شایدم لجبازی خودم ، کسی رو در مسیرم قرار داد که به خاطر دل نگرانی از مادرم

وشاید گول زدن خودم با کلمه تقدیر تن به شرایطی ابلهانه دادم .

اما تظاهر به گذشت یا دوست داشتن شخصی که حتی سر سوزنی من رو نمی فهمید

سخت بود .

در میانه راه وقتی داشتم کم می آوردم و تحملم تموم میشد ،

با اتفاقی که افتاد همه چیز بر سرم آوار شد..

به همه چیز و همه کس پشت کردم و مهمتر از همه خودم بودم که با هر روز دار زدن

قلبم را به فراموشی می سپردم . سخت گذشت اون روزهای پراضطراب و ناراحتی ام

روزهایی که جز رنج و درد با خودم چیزی نمی کشیدم .

روزهایی که با خودم سوگند خوردم که تنهایی ام رو با هیچ کس قسمت نکنم ،

سنگ باشم ، سخت باشم ...

اما نمی دانستم دست تقدیر برایم بازی ها داره . وقتی تو آومدی و پای تموم ساخته های ذهنم

رو سست کردی و پای رفتنم رو لنگ ...

چه دنیایی که انگار به جنگ تموم تخیلات من اومده بودی .

اوایل اینقدر دوستت نداشتم و فقط یک دوست بودی اما بعد ....

وقتی چشم باز کردم دیدم چیزی جز تو ندارم . دیدم هیچ چیزی بی تو معنایی نداره .

همش می ترسیدم نباشی و تنها بمونم . در کمال نا باوری دیدم به راحتی منو تنها گذاشتی

و از من گذشتی !! سعی کردم تمام نشانه ها رو از بین ببرم که اثری از تو نباشه اما...

انگار خودم رو انکار می کردم . وضعیت من بدتر میشد ، هر جور که بگی خودم رو

گول میزدم ، با آدما ، با کسایی که درو برم بودن ، ولی نمی شد ، نمی دونستم دردم چیه

و چی رو طلب می کردم ؛ ولی کم کم اون دروغا کار کرد . چون اونقد خودمو گول زده بودم

که خودمم باورم شده بود . بعد اون قسم خوردم که اگه برگردی فقط تورو بشکنم ، ولی وقتی

اومدی تنها چیزی که شکست و صداشو شنیدم تنها غرور دلم بود .

این بار در نسوج تنم ریشه دواندی ، در نفسهام ، در کلماتم ، در خشمم و در آرزوهام .

هزاران بار از خودم پرسیدم با قلب من چه کردی ؟؟

وهزاران بار از تو پرسیدم آمدنت برای چه بود ؟؟!!

بعد گفتی اومدی که بمونی ، اومدی که جبران کنی . اوایل باورش برام سخت بود .

تردید داشتم ، انکار می کردم ، با خودم گفتم یه دروغه .

اما چشم باز کردم دیدم وسط تمام ماجرا هستم ، تو شدی همه کسم ، بدتر از گذشته

جوری که گام به گام تو کعبه با من طواف میکردی . جوری که تو طواف های مستحبی

دستاتو محکم به خیالم گره میزدم و طواف می کردم .

جوری که اگه یه لحظه خیالت از من دور میشد با تموم وجودم دنبالت می گشتم که کجاست...

ساعت ها رو پله ها روبروی حجرالاسود کنارت می نشستم و به کعبه زل می زدم

حتی وقتی که اون سربازا گیر میدادن که اونجا نشینیم ، مگه میشد کنار تو باشم چیزی بشنوم

و ببینم ؟. اونوقت حس می کردم حجرالاسود هم به ما خیره شده .

پا گذاشتن روی اون سنگ های مرمرین سفید ، همون اندازه لذت بخش بود که

وقتی دست های تو تو دستم بود .

اونجا و با تو حتی هرم نفسهات هم آشکار بود.

از خودم پرسیدم خدایا نکنه تو رو باخته باشم به عشق ؟ نکنه تورو باخته باشم .

منی که بی تو معنایی نداشتم و خاطره هام رنگ می باختن .

و در این روزهای بی تو ، باور دارم که معنایی ندارم .

در تنگنای ذهنم همه خاطره ها به تو برمی گردن .

من به تو بد نکردم اگه بد کردم در حق خودم و دلم بد کردم .

حالا من با بغض هایم خاطره خط میزنم و تو با صدایت واژه ...

اما غافل از اینکه تارو پود وجودم جایی برای نقش جدید و قصه ای جدید ندارد

چون همه چیز نشانی از تو داره

هم اکنون و روزهای بی تو

 

 ********

 

تو غبار بی کسی  مثل همیشه دلم هواتو کرده ، دلی که حالا پر از هوای مسمومه

خیلی وقته دلم برات تنگ شده و می خوام برگردم ، خیلی وقته ازت دورم و

سایه ی دستای مهربونت رو حس نمی کنم .

خدا جون می بینی که هنوز نتونستم چیزی رو فراموش کنم . شاهدی که تا حالا درجا زدم

و هنوز با کوچکترین تلنگری به هم میریزم .

عزیز مهربون

از بس چند وقته که دستاتو تو دستم نگرفتم و تو کوچه ی دلم پرسه نزدم که

حالا فقط یه ویرونه ازش مونده ، آخه هنوز حکمت کارهاتو نفهمیدم و درک

نکردم و هنوزم دارم دور خودم می چرخم و سرگردونی هامو در پی می کشم

و شاید به قول دلم من جای همه چیزو همه کس رو عوض کردم و تو رو بخشیدم به عشق ...

آرام جانم

از وقتی تو نیستی ، همه چیز تو ذهنم به هم ریخته ، خودم هم نمی دونم دارم چی رو

جستجو می کنم و زندگیم شده  یه کلاف سردرگم ...

چه قد سخته تو خرابه های ذهنت دنبال آبادی بگردی ؟!

چیزی که وجود نداره ....

انگاری همه عقاید و دانسته هام به خاکستر تبدیل شدن و منم میون اون خاکسترا

با چشمای بغض کرده از میون اون همه درد دنبال روشنایی می گردم .

همه چیز اینجا یا خاکستره یا خاکستری ... پر ازحباب و توهم و سرابه ..

من اینجا سردمه ، جایی که هیچ هیزمی برای سوزوندن

و هیچ ارزنی برای به آتش کشیدن نیست .

می ترسم برای روشن کردن همه ی توهماتم ، آخر تن رو به آتش بکشم

تا شاید هاله غبار گرفته ذهنم رو با جسمم روشنی بخشم .

از وقتی با تو نیستم ، انگار توی یه بیابون بی آب و علف گیر کردم که فقط اون دوردورا

تلی از خاک  که نشون میده زمانی اونجا آبادی بوده دیده میشه .

وقتی نزدیک میرم و چشام به خاک و سنگ هایی که از دیوارها فرو ریختن می افته 

به نظرم اونجا آشنا میاد. انگار اونجا خونه ی مادر بزرگه و یه نفر شبیه خودم وسط کوچه

نشسته ، جلوتر که میرم میبینم اون آدم خودمم که جسمم رو وسط کوچه خاک کردم

وآرام و سنگین مویه میکنم و سر قبری نشستم که هیچ نشونی نداره ...

اما نمیدونم به چه امیدی ؟؟؟؟

شاید موندم تا که رستاخیز بشه و سر از گور بردارم و اونوقت آستینامو بالا بزنم

و با دستای خودم دیوارهارو دوباره بسازم ...

اما دریغ که توان ندارم و نمیتونم خودم رو از زیر اون همه سنگ و خاک بیرون بکشم .

خاک هایی که دستای ناتوان من قدرت تکون دادنشون رو نداره ..

درونم پراز وحشتی غریبه ، وحشتی که روحم رو تسخیر کرده ،

وحشتی که خدا رو از یادم برده و باعث میشه از همه چیز و همه کس فرار کنم ...

تو ذهنم قیامته ، همه جا رو تاریکی فرا گرفته و مرده ها از گورهاشون برخواستن

و با دستای خاکی و کرم زده شون به سمت من میان .

دستایی که میخوان منو با خودشون ببرن .

کم کم داره آتشفشون میشه تو وجودم .

من از تیرگی و سیاهی میترسم ومن اینجا خیلی تنهام ،

یکی از این تنهایی منو بیرون بکشه .

من باید از خودم بگریزم . چرا کسی این گریز رو درک نمی کنه ؟؟ چرا تو نیستی ؟؟

چرا هیچ روزنی من رو به تو پیوند نمیزنه ؟ چرا تو هم منو تو توهمم رها کردی ؟؟

خدای مهربون ازت گله دارم که چرا نشونه هات رو ازم گرفتی ؟؟

خدای مهربون چرا سکوت کردی و دم نمیزنی ؟ چرا سرم داد نمی کشی که بیدار شم ؟

خدا جون بعد از اون حس کردم که دنیام به آخر رسیده

اما بی تو همون دنیای به آخر رسیده رو هم ندارم

انگاری بی تو برگی زردم به هوای تو میگردم ...

 

 

 

سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد ؟

    کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد ؟

       کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم ؟

           که هر شب هرم دستاتو به آغوشم بدهکارم ؟

              تو با دلتنگی های من ، تو با این جاده همدستی

                  تظاهر کن ازم دوری ، تظاهر میکنم هستی

                      تو آهنگ سکوت ، من به دنبال یه تسکینم

                            صدایی تو جهانم نیست ، فقط تصویر میبینم

                                 یه حسی از تو در من هست که می دونم تو رو دارم

                                       واسه برگشتنت هر شب درها رو باز میذارم

 

 ********

 

دنیای این روزای من هم قده تنپوشم شده

آنقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی ام شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تر میکنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم

در حسرت فردای تو تقویممو پر میکنم

هر روز این تنهایی و فردا تصور می کنم

همسنگ این روزای من حتی شبم تاریک نیست

اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست

 

********

 

وقتی در آخرین دادگاه زندگی ، دادگاهی که شاکیانش اشک هایم

و قاضی آن سرنوشت بود

به جرم تنهایی محکوم شدم ، نه از وکیلم که آوای حزین قلبم بود کاری برآمد

ونه از شاهدانم که در و دیوارهای غم گرفته ی اتاقم بودند

و قلب سپید دفتری که هر روز به خاطر خودخواهی من ،

عمرش را صفحه به صفحه از دست می داد.

 پس ، جزایم را حبس ابد در زندان غم ها نوشتند و بر پیشانی ام مهر کردند

که: " این اسیر سرنوشت است وهیچ بخششی شامل حالش نمی شود . به غم ها بگویید

هر روز به مهمانی لحظاتش بروند و رد پای تلخ ستمشان را بر سر و رویش بنشانند. "

و من از همانروز در تنگ ترین سلول انفرادی نامريی ذهنم نفس می کشم .

آیا هیچ قانونی نیست که سکوت آزاردهنده سرد و بی روح را بشکند ؟

 

 ********

 

شب است و باران نم نم می بارد ، شب است وهوا سرد و نگاه من ،

رقص آبی شعله ها را به تماشا نشسته است و دنیا ...

و دنیا چقدر آرام خوابیده است

برای شروع یک عشق ، دو چشم مشتاق و یک نگاه مواج ، نقطه آغاز است

برای شروع عشق باید رفت ، باید از خود گذشت ، باید با سرنوشت درافتاد

و باید به پایان نیندیشید .

برای شروع یک عشق تردید جایزنیست ، باید عاشقانه قدم برداشت و

عاشقانه تر دوست داشت آغاز دوست داشتن ، قصه آغاز دوست داشتن است 

آغاز یک ناپیدا ، یک زیبا و یک بهار

کاش آدمها به آغاز می رسیدند ، بی آنکه لحظه ای به پایان بیندیشند

کاش به آغاز برسیم ، پیش از آنکه پایان زودتر از ما به آغازرسیده باشد

کاش به لحظه ای بیندیشیم که به قول عاشق « همین دوست داشتن زیباست »

دلم می خواهد تو هم با من به آغاز برسی ، آغاز آنچه برای تو تمام است ،

آغاز یک هدف تازه

بهار می آید وشکوفه ها آغاز می شود ، پاییز می آید و برگریزان آغاز می شود

و تو می آیی و زیبایی آغاز می شود ، پس بیا تا با هم به زیبایها برسیم

که همین زیباییها زیباست ...

 

 

 

بار دگر نامه  توباز شد

    مستی ام از نامه ات آغاز شد

        نام خدا زیور آن نامه بود

            من چه بگویم که چه هنگامه بود

                 بوسه زدم سطر به سطر تو رو

                      تا که ببویم همه عطر تو رو

                          سطر به سطرش همه دلدادگیست

                               عطر جوان مردی و آزادگیست

                                    عطر تو در نامه چه ها می کند

                                        غارت جان و دل ما می کند

                                           از غم خود جان منو کاستی

                                                 بار دگر حال مرا خواستی

                                                     بی تو چه گویم که مرا حال نیست

                                                            مرغ دلم بی تو سبکبال نیست

هر چه که خواندم دل تنگ بود

      حال منو حال تو همرنگ بود

          بی تو از این خانه دل شاد رفت

               رفتی و باز آمدن از یاد رفت

                      هر که سر انگشت به در می زند

                             جان و دلم بهر تو پر میزند

                                  بی تو دلم روز طلایی نبود

                                       فاجعه بود این که جدایی نبود

                                             چون به نگه نقش تو تصویر شد

                                                    اشک من از شوق سرازیر شد

                                                         اشک کجا ، گریه ی باران کجا

                                                                 باد کجا ، نامه ی یاران کجا

بر سر هر واژه گلی ریختی

      شوق و غمم را بهم آمیختی

            روح به هر واژه که کاوش کند

                   عطر تو از نامه تراوش کند

                          عکس تو و نامه تو دیدنیست

                                 بوسه ز نقش لب تو چیدنیست

                                         هر چه نوشتی همه بوی تو داشت

                                                 بر دل من مژده ز سوی تو داشت

                                                         هر سخنت چون سخن یوسف است

بوی خوش پیرهن یوسف است

       من ز غمت خسته کنعانی ام

               بی تو گرفتار و پریشانی ام

                     مهر تو چون باد بهاری بود

                            در دل من مهر تو جاری بود

                                   نامه به من عشق سفرمی دهد

                                         از سر کوی تو گذر می دهد

                                                نامه تو باده مردافکنست

                                                       هرسخنت آفت هوش من است

                                                               جان و دلم مست و جنون میشود

تشنگی ام بر تو فزون می شود

       نامه تو گرچه خوش و دلکش است

            در دل هر واژه گل آتش است

                  حرف به حرف تو به هر نامه ای

                          خواندم و دیدم که چه هنگامه ای

                                 نامه ای تو قاصد دنیای عشق

                                         بر دلم آموخت الفبای عشق

                                                هرالفش قد مرا راست کرد

                                                       با دل من هر چه دلش خواست کرد

از ب تو بوسه گرفتم بسی

     نامه نبوسیده به جز من کسی

           پ چو نوشتی دل من پر گرفت

                 آتش عشق تو به دل در گرفت

                       دال تو بر دل غم دوری نهاد

                            صاد تو دل را به صبوری نهاد

                                  سین تو سرمایه سود من است

                                        سین تو همه بود و نبود من است

                                                سور وسرورم همه از سین توست

                                                      سین اثر سینه ی سیمین توست

                                                             شین تو در خاطره شوق آورد             ذال تو ما را سر ذوق آورد

       لام تو یادیست ز لبهای تو

             وان نمکین خنده ی زیبای تو

                   میم بود شمه ای از موی تو

                           زان که معطر بود از بوی تو

                                نون تو از ناز حکایت کند

                                     های تو از هجر شکایت کند

                                          واو تو پیغام وصال آورد

                                                  جان دل خسته به حال آورد

                                                           از سخنت بر دل من جان رسید

 حیف که این نامه به پایان رسید

         بوسه به امضای تو بگذاشتم

                یاد زمانی که تو رو داشتم

  

 

 

های با توام ای غریبه

تو که روزی آشناترین لحظه هایم خواهی شد

سکوت خسته ام را ببین و فریاد نگاه منتظرم را گوش کن

امروز، به اندازه تمام روزهای تنهایی دلتنگم

بیا ، بیا تا این خسته تن ،

غبار تنهاییش را با باران نگاه تو از وجودش بشوید

تا لحظه ابری شدن ،

منتظرت هستم

********

پرسیدم ...

چطور، بهتر زندگی کنم ؟

با کمی مکث جواب داد :  

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران 

و بدون ترس برای آینده آماده شو  

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز

شک هایت را باور نکن

وهیچگاه به باورهایت شک نکن

زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی

گفتم آخه ...

و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم این نیست که قشنگ باشی 

قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر

کوچک باش و عاشق ... که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را 

بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی 

موفقیت پیش از رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن 

 داشتم به سخنانش فکر میکردم

که نفسی تازه کرد و ادامه داد :

هر روز صبح در صحرا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی کردن و

امرار معاش در صحرا میچرد ...

آهو میداند که باید از شیر سـریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ...

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، که میداند باید از آهو سریعتر

بدود ، تا  گرسنه نماند ....

 مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ...

مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب برخیزی و برای زندگیت ،

با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی ...

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ، ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و بازهم به ...

که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد :

زلال باش ... ،‌ زلال باش... ،

فرقی نمیکند که گودال کوچک آبی باشی ، یا دریای بیکران ...

زلال که باشی ، آسمان در توست 

 

 ********

 باز باران بي ترانه

باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه

مي خورد بر عاشق تنها

مي چکد بر فرش خانه

باز مي آيد صداي چک چک غم ...

باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده

نمي دانم...

نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست ؟

نمي فهمم چرا مردم نمي فهمند که آن کودک که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد

کجاي ذلتش زيباست؟

نمي فهمم کجاي اشک يک عاشق که سقفي از گل و آهن

به زور چکمه هاي باران به روي پروانه هاي مرده اش آرام باريده

کجاي اشکش  دیدنی است ؟

 

 

 

غصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبیم

        از دیدن نور ماه یه عمره بی نصیبیم

               فرقی نداره بی تو بهارمون با پاییز

                     نمی بینی که شعرام همه شدن غم انگیز

                            غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نیست

                                     اینجا ولی آســـــمون باریدنم بلد نیست

                                             غصه نخور مسافر فدای قلب تنگت

                                     فــــــدای بــــرق ناز اون چشــــــمای قشــنگت

                            غصه نخور مســافر تلخه هـــــوای دوری

                    من که خودم می دونم که تو چقدر صبوری

           غصه نخور مسافر بازم می آی به زودی

ما رو بگو چه کردیم از وقتی تو نبودی

           غصه نخور مسافر غصه اثر نداره

                    ز دل تو می دونم هیچ کس خبر نداره

                           غصه نخور مسافر رفتیم تو ماه اسفند

                                 بهار تو بر می گردی چیزی نمنونده بخند

                                           غصه نخــــور مســـافر تولـــد دوباره

                                غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره

                         غصه نخور مسافر غصه کار گلها نیست

                 سفر یه امتحانه به جون تو بلا نیست

         غصه نخور مسافر تو خود آسمونی

در آرزوی روزی که بیایی و بمونی

 

 ********

 

فراموش مکن تا باران نباشد ، رنگین کمان نیست

تا تلخي نباشد شيريني نيست

و گاهي همين دشواري هاست که از ما انساني نيرومند تر و شايسته تر مي سازد

خواهي ديد ،

آ ري خورشيد بار ديگر درخشيدن آغاز مي کند

 

 

 

دوستت دارم 

              به اندازه تمام رنج هایی که در روزگارم متحمل شده ام

دوستت دارم 

              به اندازه تمام اشکهایی که در انتظارت ریختم

دوستت دارم 

              به اندازه شور و هیجان بازیهای دوران کودکیمان

دوستت دارم 

               به اندازه فاصله ای که دیگران برای جدایی مان قرار دادند

دوستت دارم 

               به اندازه سخاوت دستان پر مهرت

دوستت دارم 

                به اندازه تمام حرفهایی که فرصت نشد به تو بگویم

دوستت دارم 

                به اندازه آن آغوشی که مرا در بر می گرفت

دوستت دارم 

                به اندازه آن بوسه هایی که بینمان رد و بدل شد

 


 

خيلي سخته غرورت رو واسه يه نفر بشکني بعد بفهمي دوستت نداره

خيلي سخته دوسش داشته باشي اما نتوني باهاش بموني

        خيلي سخته گريه کني ولي بهونه نداشته باشي

                 خيلي سخته صميمي ترين دوستت بهت خيانت کنه

                          خيلي سخته کسي که تمومه زندگيت رو به پاش ريختي با بي رحمي تو

                 چشات نگاه کنه بگه دوستت ندارم بگه ازت خوشم نمیاد

        خيلي سخته مجبور باشي سخترين چيزا رو تحمل کني

خيلي خيلي خيلي سخته نافرجام عاشق باشي