هرچه گويم عشق را شرح و بيان

             چون به عشق آيم خجل باشم از آن

                          گرچه تفسير زبان روشنگرست

                                        ليک عشق بي‌زبان روشنترست

چون قلم اندر نوشتن مي‌شتافت

            چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

                      عقل در شرحش چو خر در گل بخفت

                                   شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت

 

http://dlelima.persiangig.com/image/love/sadness_elima.sub.ir%20(13).gif

 

امشب دوباره من به هوایت رسیده ام

 از پشت خاطره های ناب عاشقی

 من باز هم به ناز نگاهت رسیده ام

 آیا هنوز هم پر زٍ برق چشم توست

 یا من بجز برق نگاهت ندیده ام

 لبخند تو با چه زبان تفسیر میشود

 من از بیان تو به کجاها رسیده ام

 شاید کسی نیست که بداند که من

 از وصف خنده و نگاه تو به خدا رسیده ام

 

 ******

 

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره

دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي

و از تجربه قبلي استفاده كني ، دلتو بدتر ميشكنه و ميره

بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست 

و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي

ديگه دوست دارم واست رنگي نداره ..

و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني

كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه  ...

اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه

 

 http://gallery.photo.net/photo/7438479-lg.jpg

 

سنگ از دست پسر بچه رها شد وبه سینه شیشه خورد.

 شیشه که صدپاره شده بود گفت : خدایا شکرت

 سنگ با تعجب گفت : خدایا شکرت !؟

 شیشه گفت : وقتی که تنها باشی

 همنشینی با سنگ هم موهبتی است

 

 ******

 

شگفتا ! ... وقتی بود ، نمی‌دیدم

وقتی می‌خواند ، نمی‌شندیم

 وقتی دیدم که نبود ؛ وقتی شنیدم که نخواند

چه غم انگیز است که وقتی چشمه‌ای سرد و زلال

در برابرت می‌جوشد

و می‌خواند و می‌نالد ، تشنه‌ی آتش باشی

و نه آب ؛ و چشمه که خشکید

چشمه که از آن آتشی که تو تشنه‌ی آن بودی

بخار شد

و به هوا رفت و آتش کویر را تافت و در خود گداخت

و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید

تو تشنه‌ی آب گردی و نه تشنه‌ی آتش و بعد

عمری گداختن از غم نبودن

 کسی که تا بود از غم نبودن تو می‌گداخت

 

 

 

برای خندیدن منتظرخوشبختی نباش شاید

خوشبختی منتظر خنده توست

سعی نکن بفهمی کدوم ستاره قشنگتره سعی کن

بدونی پیش کی قشنگترین ستاره ای

واسه اینکه یه گل بخنده حتما باید ایری گریه کند

 ابرتم ، گلم همیشه بخند

دلهای پاک خطا نمیکنند سادگی میکنند

 وامروزسادگی پاکترین خطای دنیاست  

 

******

 

عصبانيت و عشق محدوديتي ندارند 

 چيزها براي استفاده كردن هستند

و انسان ها براي دوست داشتن

مشكل دنياي امروزي اين است كه انسانها مورد

استفاده قرار مي گيرند

و اين درحالي است كه چيزها دوست داشته مي شوند 

مراقب افكارت باش كه گفتارت مي شود

مراقب گفتارت باش كه رفتارت مي شود

مراقب رفتارت باش كه عادت مي شود

مراقب عادتت باش كه شخصيتت مي شود

 

 http://www.img98.com/images/ymd6vbhhltjf5pvdptir.jpg

 

اگر سفر نكنی

اگر كتابی نخوانی

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی

اگر از خودت قدردانی نكنی

                                           به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی !

زماني كه خودباوري را در خودت بكشی

وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند

                                            به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی !

اگر برده‏ی عادات خود شوی

اگر هميشه از يك راه تكراری بروی

اگر روزمرگی را تغيير ندهی

اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی

يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی

                                             تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی !

اگر از شور و حرارت

از احساسات سركش

و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند

و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند، دوری كنی 

                                            تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی !

اگر هنگامی كه با شغلت ،‌ يا عشقت شاد نيستی ، آن را عوض نكنی

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی

اگر ورای روياها نروی

اگر به خودت اجازه ندهی

كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات

ورای مصلحت‌انديشی بروی 

امروز زندگی را آغاز كن !

                     امروز مخاطره كن !

                                         امروز كاری كن !

                                                         نگذار كه به آرامی بميري !

 *******

 

آن که از ما دل به یغما میبرد دیوانه نیست

آشنای لحظه هایم هست ، بیگانه نیست

با غزل آمد مرا خاکسترعشقش نمود

شمع سوزانش شدم اما چرا پروانه نیست

 

 http://www.rosesbydesign.co.uk/prodimages/Single_Red_Rose_lg.jpg

 

زندگي با همه وسعت خويش

مسلک ساکت غم خوردن نيست

حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نيست

اضطراب و هوس و ديدن و ناديدن نيست

زندگي خوردن وخوابيدن نيست

زندگي جنبش وجاري شدن است

زندگي کوشش و راهي شدن است

از تماشاگه آغاز حيات

تا به جایی که خدا می داند

 

 ********

 

چه محرابی است از دل باصفاتر 

چه قندیلی است از جان روشناتر

سالها شمع دل افروخته و سوخته ام  

تا ز پروانه کمی عاشقی آموخته ام 

 

 ********

 

کسی که با خدا قهر است 

هرگز با خودش آشتی نمی کند

اگر سجّاده های نماز باز نباشد 

خداوند سفره های آسمان را نمی گشاید

اگر پیام خدا را دریافت نکردید به " فرستنده " دست نزنید 

" گیرنده ها " را تنظیم کنید 

اگر کسی خود را یک بار مطالعه و مرور کند 

 تمام کتاب های جهان را مرور کرده است 

 اگر روزی اشک کودکی شما را متلاطم نکرد 

 در بزرگ شدن خود شک کنید

نماز فرصت عاشقانه ی زمینی است

هرکس نماز نمی خواند عاشقی نمی داند 

این همه خود را تحقیر نکنید 

 خدا پس از ساختن شما به خود تبریک گفت 

بیایید خطاهای دیگران را مثل خطاهای خود تحمّل کنیم 

بهای لبخند معلّم را هیچ کس نمی داند

بگو بهار چه قدر می ارزد  ؟!

وقتی دلتان تنگ شد

در فضای باز و بی مرز نماز قدم زنید و معنی عشق را درک کنید

عشق به مخلوق خود

نه عشقی که شما خودتان برای خود ساختید  

 

 http://4.bp.blogspot.com/_GCcjw8Ths4k/S8OirfAhztI/AAAAAAAAAeo/yyFhtXc-ujg/s400/2khtaridarchaman.jpg

 

حس غریبی است دوست داشتن و

عجیب تر از آن است دوست داشته شدن

وقتی میدانیم کسی با جان ودل دوستمان دارد

 و نفس ها وصدا و نگاهمان در روح وجانش ریشه دوانده

 به بازی اش میگیریم

                         هر چه او عاشق تر ، ما سرخوش تر !

                         هر چه او دل نازک تر ، ما بی رحم تر!

تقصیر از ما نیست ...

 تمامی قصه های عاشقانه

                            این گونه به گوشمان خوانده شده اند

 

 ********

 

وحشت از عشق که نه ، ترسم از فاصله هاست

وحشت از غصه که نه ، ترسم از خاتمه هاست

ترس بیهوده ندارم ، ترسم از خاطره هاست

صحبت از کشتن نا خواسته عاطفه هاست

کوله باری پر ازهیچ که بر شانه ماست

گله از دست کسی نیست مقصر دل دیوانه ماست

 

 ********

 

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

بین منو عشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

گفتی که نه ، باید بروم حوصله ای نیست

پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف

تو رفتی و دگر اثر از چلچله ای نیست

گفتی که کمی فکر تو باشم و آن وقت

جز عشق تو در خانه ی من مشغله ای نیست

رفتی و خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

 

 ********

 

روی سنگ قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

          زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت

                 چه تفاوت کـه چه خــورده است غم دل یا سم ؟

                           آنقــدرغــرق جنون بود کــه پرپر شـــد و رفت

                                      روز میلاد همـــان روز که عاشق شــده بود

مرگ با لحظه میلاد برابر شد و رفت

        او کسی بود که از غرق شدن می ترسید

               عاقبت روی تن ابر شـــناور شـد و رفت

                     هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد

                             دختری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت ...

 

 http://www.img4up.com/images/96009248619185689319.jpg

  

وجودم مملو از توست ولی درک نمی کنی

می گم دوست دارم ولی نمی فهمی

 لبخندمو بی جواب می ذاری

 وقتی تو رو نگاه می کنم منو عذاب میدی

 دستامو خالی نذار

 من بی تو هیچم خاکسترم نکن ...

 

 ********

 

در گذر ثانیه ها تنهایم

و در این لحظه و در این حادثه ها تنهایم 

صاعقه می شکند قامت تنهایی مرا

و در این معبد سنگی به خدا تنهایم

سیل بارانی غم چشم مرا خواهد شست

چه کنم با همه خاطره ها تنهایم 

و تو در بی خبری های دلت خواهی رفت

پشت درد همه فاصله ها تنهایم ... 

 

 ********

 

روي تخته سنگي نوشته شده بود : اگر جواني عاشق شد چه کند ؟

من هم زير آن نوشتم : بايد صبر کند

براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته من کسي نوشته بود :

اگر صبر نداشته باشد چه کند ؟

من هم با بي حوصلگي نوشتم : بميرد بهتر است

براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم .

انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد

اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم ...

  

  خيلي سخته كه دلي روبا نگات دزديده باشي

وسط راه اما ازعشق ، يه كمي ترسيده باشي 

خيلي سخته كه بدونه واسه چيزي نگراني ازخودت مي پرسي يعني ، ميشه اون بره زماني ؟

خيلي سخته توي پاييزباغريبي آشنا شي اما

وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جدا شي

خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه ، بعد به اون بگي كه چشمات نمي خواد اونو ببينه

خيلي سخته كه ببيني كسي عاشقيش دروغه

چقدرازگريه اون شب ، چشم تو سرش شلوغه 

خيلي سخته واسه اون بشكنه يه روزغرورت ، اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت

خيلي سخته بودن تو واسه اون بشه عادت  

ديگه بوسيدن دستات واسه اون بشه عبادت

خيلي سخته كه دل تو نكنه قصد تلافي تا كه بين دو پرستو نباشه هيچ اختلافي

خيلي سخته اونكه ديروز واسش يه رويا بودي ، از يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودي

خيلي سخته بري يكشب واسه چيدن ستاره ، ولي تا رسيدي اونجا ببيني روزشد دوباره

خيلي سخته كه من و تو هميشه باهم بمونيم

آنقدعاشق كه ندونن ديوونه كدوممونيم

 

********

 

تو چشاش حلقه عشقه ، توي قلبش غم دنيا  

منتظر به راه مي مونه تا بياد امروز و فردا

باورش نمي شه عشق و همه دنياش زير آبه  

تنها مونده توي ساحل ، زندگي براش عذابه ، تنهايي براش عذابه

خاطرات لب دريا ، ديگه از يادش نمي ره     

همه دنياش زير آب و خودشم به غم اسيره

دست بی رحم زمونه عشفشو برده به دريا  

حالا از خودش ميپرسه ميادش آيا و آيا !!؟؟

عاشقي که تنها باشه توي دنيا نميمونه      

دل عاشق رو شکستن شده کار اين زمونه

خاطرات لب دريا ، ديگه از يادش نميره     

همه دنياش زير آب و خودشم به غم اسيره

هرگز از يادش نميره  

از غم دوريش ميميره   

 

 

 

روزی معلم دوخط موازی بر روی تخته کشید و گفت :

دو خط موازی هیچ گاه به هم نمیرسند مگرآنکه یکی از

آن دو برای رسیدن به دیگری خود را بشکند

 کاش ما هم برای رسیدن کمی غرورمان را بشکنیم

 

 ********

 

من می توانم مثل دریا در خود بریزم غصه ها را

یا می توانم مثل صحرا با شن بپوشم رد پا را‌

من می توانم گرم باشم مانند خورشیدی درخشان

یا مثل ماه شب بتابم در آسمان از روی ایوان

من می توانستم بخوانم شاید اگر یک ساز بودم

مانند یک تار خوش آهنگ با غصه ها دمسازبودم

من خواستم باران بمانم هر لحظه بر گلها ببارم

پنهان کنم هر اشک سردی ، لبخند را جایش بکارم

من می توانم خوب باشم ، زیبا ببینم این جهان را

در من نباشد ناامیدی ، در کف بگیرم آسمان را

 

 ********

 

کاش میدانستی چه دردی در این صدا زدن ها نهفته

کاش می دیدی تمام اشتیاق و حسرتی که در پشت خیسی چشمانم

مات و مبهم به زنجیر کشیده شده

داغی اشکهایم ، گرمی نگاهت را بر گونه هایم حمل می کنند

دلم تنگ است

دلم برایت تنگ است

دلم برای با تو بودن تنگ است

میدانی ....

دلم برای حرف هایت

درد دلهایت

برای نوازش هایت 

دلم بدجوری برایت تنگ شده

اشتیاق تلخ تمام وجودم را در بر گرفته ....

 

 

 

پرده های اشک

روی قاب چشمهای خسته ام کشیده شد

           ندیدمت

               برای آخرین نگاه

                         برای این وداع تلخ

                                برای بوسه های بی عوض

                                           برای دیدنت

                                                    به من امان نداد

از ورای چشم های خیس خود

              به صورتت نگاه میکنم

                         از پس غبار اشک هم

                                     میتوان غم بزرگ یک سفر

                                                   یک عبور بی مرور را

به عینه دید

           تو غم زده

                     من اشکبار

                              پنجره دوباره بسته شد

                                               درون من کسی شکست

                                                            دست من درون دستهای تو

نگاه تو به چشمهای مات من

           تو رفتنی

                      دل غریب من شکست ...

 

 ********

 

اشک رازیست

                 لبخند رازیست

                                  عشق رازیست

                                                      اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی

             نغمه نیستم که بخوانی

                        صدا نیستم که بشنوی

                                    یا چیزی چنان که ببینی

                                                  یا چیزی چنان که بدانی

                                                                  من درد مشترکم

                                                                                 مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن میگوید

                   علف با صحرا

                              ستاره با کهکشان

                                     و من با تو سخن میگویم

                                                       نامت را به من بگو

                                                                      دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

                  قلبت را به من بده

                                   من اندیشه های تو را دریافته ام

                                                      با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام

و دستهایت با دستان من آشناست

                  در خلوت روشن با تو گریسته ام

                                  برای خاطر زندگان

                                              و درگورستان غم با تو خوانده ام

                                                                     زیباترین سرودها را

زیرا که مردگان این سال

              عاشقترین زندگان بودند

                            دستت را به من بده

                                      دستهای تو با من آشناست

                                                   ای دیر یافته با تو سخن می گویم

                                                                      بسان ابر که با طوفان

بسان علف که با صحرا

            بسان باران که با دریا

                   بسان درخت که با جنگل سخن میگوید

                                زیرا که من اندیشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست ...

 

 

 

هنگام رفتن است

                     چشمانم را بستم و برگشتم

                                  نمی خواستم رفتنت را ببینم

                                                                باور نمیکنم

هرگز....

            آری هرگز

                       که روزی چنین مرا ترک کنی

                                                     اما افسوس که صدای قدمهایت

با تپشهای قلبم یکی است

             پس همچنان می خوانمت

                                     هرچند رفتی

                                                 اما هنوز هم

                                                                   صادقانه می سرایمت ...

 

 ********

 

باز حجم خاکستری ، رنگ تنهایی وجودم را سرشار ساخته

نمیدانم چرا تنهاییم بوی مرگ میدهد

باز خود را میان انبوه جمعیت تنها میبینم 

بوی تنفربرانگیز دورویی را از لبخندهای سرد و بی روحشان حس میکنم

در نگاههای به ظاهر مهربانشان ریا و دورویی موج میزند

وای که چقدر اینها روحم را می آزارد

باز فکر فرار...

رهایی از هر آنچه به آن دل بسته ام

رهایی از مردمی که به ظاهر دوستم دارند

رهایی از زمان که مرا در میان لحظه لحظه خود اسیر ساخته

و پناه بردن به گوشه ای آرام و خلوت گزیدن در چارچوب دل

و محو گشتن در تنهایی جسم مرا آرام خواهد ساخت

اما افسوس و صد افسوس که اسیر دست زمانم

و در برگ برگ دفتر تقدیرم حک شده

سوختن و ساختن ...

 

 ********

 

من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت

در تهاجم با زمان

آتش زدم ، کشتم

من بهار عشق را دیدم

ولی باور نکردم

یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم

من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم

تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم

من به عشق منتظر ماندن ، همه صبرو قرارم رفت

                                    گلم رفت

                                              عشقم مرد

                                                          یارم رفت

 

 

 

 وقتی تو نيستی

               نه هستهای ما چونان که بايدند

                                         نه بايدهای ما

                                                        مثل هميشه ،

                                                                     آخر حرفم را

و حرف آخرم را

              با بغض فرو می خورم

                            عمريست لبخندهای لاغر خود را

                                                در دل ذخيره می کنم

                                                                 باشد برای روز مبادا

اما در صفحه های تقويم

             روزی به نام روز مبادا نيست

                                آن روز هر چه باشد

                                                       روزی شبيه ديروز

                                                                             روزی شبيه فردا

روزی شبيه همين روزهای ماست

            اما کسی چه می داند

                                شايد امروز نيز

                                                  روز مبادا باشد

                                                                       وقتی تو نيستی

نه هستهای ما چونان که بايدند

                                 نه بايدهای ما

                                                  هر روز بی تو

                                                                      روز مباداست !

 

 ********

 

آرزو میکردم

دشت سرشار زسرسبزی رویاها را

من گمان میکردم

دوستی همچون سروی سرسبز چهار فصلش همه آراستگیست

من چه میدانستم

هیبت باد زمستانی هست

من چه میدانستم

سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه یخ میزند از سردی دی

من چه میدانستم

دل هرکس دل نیست

قلبها صیقلی از آهن و سنگ

قلبها بی خبرازعاطفه اند