قاصدک !
هان چه خبرآوردی ؟
از کجا وزکه خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی اما ... اما
گرد بام و در من بی ثمرمیگردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری . نه ز دریا و دیاری ، باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک !
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم میگوید :
که دروغی تو دروغ
که فریبی تو فریب
با توام .
آی ! کجا رفتی ؟ آی....
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمیبندم
خردک شرری هست هنوز
قاصدک !!!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند .....

دلم گـــرفته آســمون نمیتونم گریه کنم
شکنجه میشم از خودم ، نمیتونم شکوه کنم
انگاری کوه غصه ها رو سینه من آمده
آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده
دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم
تو روزگار بی کسی یه عمر که دربدرم
حتی صــدای نفسم میگه کـه توی قفسم
من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب ، بسم
دلم گرفته آسمون یکم منو حوصله کن
نگو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن
منو به بازی میگیره عقربه های ساعتم
برگه تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم
آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن
نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن

تو چنگ ابرای بهار افتادم و در نمیام
چشمامو سرزنش نکن ، از پسشون برنمیام
پیر شدم تو این قفس ، یکم بهم نفس بده
رحم و مروتت کجاست ، جوونیامو پس بده
فکر نمی کردم بذاری زار و زمینگیر بشم
فکر نمیکردم که یه روزاین جوری تحقیر بشم
اون همه که دلم برات به آب و آتیش زده بود
حتی اگه سنگ بودی ، دلت به رحم اومده بود
دلش نخواست و نمی خواد یه روز به حرفام برسه
شاید می خواد رقیب من به آرزوهاش برسه
پسند من تو هستی که این همه بخت من سیاست
دلبر خودپسند من قله ی خوشبختی کجاست
ازت می خواستم بمونی ، بهت می گفتم که نری
این روزا نیستی اما باز، به پات می افتم که نری
تو فکرتم اما دلم
هی میگه فکرشم نکن
یه کم به فکر تو نبود
پس دیگه فکرشم نکن

چون صيد به دام تو به هر لحظه شکارم
از دوری صياد دگر تاب ندارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگيرم ، نگرانم
از ناوک مژگان ، چو دو صد تير پرانی
بر دل بنشانی
چون پرتو خورشيد اگر رو بکشانی
وای از شب تارم
در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم
از ديده ره کوی تو با اشک بشويم
با حال نزارم
برخيز که داد از من بيچاره ستانی
بنشين که شرر در دل تنگم بنشانی
تا آن لب شيرين به سخن باز گشايی
خوش جلوه نمايی
ای برده امان از دل عشاق کجايی
تا سجده گذارم

نگاه کن
که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب میشو د
چگونه سایه ی سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب میشو د
نگاه کن
تمام هستیم خراب میشود
شراره ای مرا به دام میکشد
مــــرا به اوج می بــــرد
مــــــرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من پر از شهاب میشود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
زعاجها ، ز ابرها ، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره می نشانی ام
فراتر از ستاره می کشانیم
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخرنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان ،
کنون به گوش من دوباره می رسد صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان ، به بیکران ، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن !
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن
که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب میشود ...
به روی گاهواره های شعر من نگاه کن
تو می دمی و آفتاب میشود ....
هوا ترست به رنگ هوای چشمانت
دوباره فال گرفتم برای چشمانت
اگرچه کوچک و تنگ است حجم این دنیا
قبول کن که بریزم به پای چشمانت
بگو چه وقت دلم را زیاد خواهی برد ؟
اگرچه خوانده ام از جای جای چشمانت
دلم مسافر تنهای شهر شب بوهاست
که مانده در عطش کوچه های چشمانت
تمــــــام آینه ها نـــذر یاس لبخندت
جنون آبی دریا فدای چشمانت
چه می شود تو صدایم کنی به لهجه ی موج
به لحن نقره ای و بی صدای چشمانت
تو هیچ وقت پس از صبر من نمی آیی
در انتظار ، چه خالیست جای چشمانت
به انتهای جنونم رسیده ام اکنون
به انتهای خود و ابتدای چشمانت
من و غروب و سکوت و شکستن و پاییز
تو و نیامدن و عشوه های چشمانت
خدا کند که بدانی چقدر محتاج ست
نگاه خسته من به دعای چشمانت
تقدیم به تو که تمام هستی منی ...
بین نام من و تو ....