مینوشتم عشق ، دستم بوی شبنم میگرفت
آهِ حوای درون ، دامان آدم میگرفت
مینوشتم شعر، یک توده شقایق بود و آه
آشنا دستی ز دست باد ، مریم میگرفت
مینوشتم شاعری سر در گریبان غروب
یادگاری مینویسد ، عشق ماتم میگرفت
میرسیدم تا لب دریا نگاهم بود و موج
انتشار آبی امواج را غم میگرفت
میگذشتم از گلاب کوچهی اردیبهشت
بوی گلهای اشارت در پناهم میگرفت
با تو میگفتم فقط از ابرها ، آئینهها
یک قلم ، یک دفتر بینام عالم میگرفت
میکشیدم نقش باران روی پلک داغ باغ
میسرودم یک غزل ، باران دمادم میگرفت
********
دیریست دلم گرفته باران
اشکم که ز غم سرشته باران
چندیست اسیر دست اویم
بر لوح دلم نوشته باران
باران ! دل من چو راز دارد
از او طلب نیاز دارد
آن ماه سفر کرده دیروز
مرغیست خموش و ناز دارد
باران ! به دلم غمی نشسته
من بال و پرم ، ولی شکسته
باران مه من چه حال دارد ؟؟؟
این دل ز تو این سوال دارد
باران بر من ببار، باران
از او خبری بیار باران
آه ای دل ناصبور، صبوری
آرام بمان ، قرار قدری

خانه ام ابری است
یکسره روی زمین ابری است با آن
ازفرازگردنه ، خرد و خراب و مست
باد می پیچد
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من
ای نی زن . که تو را آوای نی برده است دور از ره ، کجایی ؟
خانه ام ابری ست اما
ابر بارانش گرفته است
درخیال روزهای روشنم کزدست رفتندم
من به روی آفتابم
می برم درساحت دریا نظاره
و همه دنیا خراب و خرد ازباد است
وبه ره ، نی زن که دایم می نوازد نی
دراین دنیای ابراندود
راه خود را دارد اندر پیش ...
********
یادته تو اوج پاییز، آخرین لحظه دیدار
خوب مواظب خودت باش ، دو سه باردوباره تکرار
یادته به ماجرامون چقدر نگاه میکردیم ؟
تا یکی دلش بیاد و بگه خوب خدانگهدار
تو خداحافظی کردی ، دل من یکم تکون خورد
بعدشم اسمتو نوشتم روی ساقه سپیدار
بارون گریه که بارید ، از تو ابر غصه هامون
هردومون سر گذاشتیم روی آجرای دیوار
یه بار دیگه میپرسم راس راسی باید جدا شیم ؟
یادته اشک تو افتاد روی سیم گرم گیتار؟
منم انگار مثل اشکت از چشات افتاده بودم
یه جوری دلت میلرزید ، پس دیگه نکردم اصرار
خیلی اونجا مونده بودیم ، همه مارو دیده بودن
بدجوری نگاه میکردن مردم کوچه و بازار
نگاتو گرفتی از من ، گفتی خوب کاری نداری ؟
من شکستم ، ولی گفتم برو به امید دیدار
دو سه تا فردا گذشت و من دیگه تو رو ندیدم
شنیدم ولی رسیدی به یکی شبیه دلدار
دل من دوباره لرزید ، مثل اون لحظه آخر
خاطرت هرچی که گفتی ، شد رو رویای من آوار
حالا موندم از خداچی بخوام خوشی ات یا غصه ات ؟
همه گفتن عکس اونو دیگه از رو طاقچه بردار
اما من میگم خدایا من که کلی غصه دارم
غمای اونم بگیرو به این دل دیوونه بسپار...

بوسه يعني وصله ي شيرين دو لب
بوسه يعني مستي از مشروب عشق
بوسه يعني لذت دل دادگي
لذت از شب . لذت از ديوانگي
بوسه يعني حس خوبه طعم عشق
طعم شيريني به رنگ سادگي
بوسه يعني آغازي براي ما شدن
لحظه اي با دلبري تنها شدن
بوسه سرفصله کتاب عاشقي
بوسه رمز وارد دلها شدن
بوسه آتش مي زند بر جسم و جان
بوسه يعني عشق من با من بمان ...
********
اين لحظات زيباي عاشقي را از من نگير
بگذار عاشق بمانم ، اين قلب عاشق را از من نگير
دستهاي گرمت را از من جدا نکن
بگذار دوستت داشته باشم ، مرا در به در اين دنياي بي محبت نکن
مي خواهم از عشق تو بميرم
بگذار بميرم ، مرا پشيمان از اين عاشق شدن نکن
خيلي دوستت دارم ، اين کلام مقدس را باور کن
از ته دل دوستت دارم ، اين دل عاشقم را تنهايي در اين گرداب زندگي رها نکن
مي خواهم در کنار تو باشم و با عشق تو زندگي کنم
دل من عاشق تو هست ، مرا دلتنگ لحظه ديدار نکن
دلم ميخواهد تنها براي من باشي و قلبت تنها براي من بتپد
قلب من براي تو ، اين قلب بي طاقتم را زير پاهايت له نکن
اين لحظات زيباي عاشقي را از من نگير
بگذار در عشق تو بسوزم ، آب سرد بر روي آتش عشقم نريز
مرا تنها نگذار و در سيلاب نااميدي رها نکن
به خدا خيلي دوستت دارم ، مرا پشيمان از اين عاشق شدن نکن
تا ابد با من بمان و مرا دوست داشته باش ، مثل آن سنگدلان با ما بي وفايي نکن
مجنون اين ليلاي خسته و دلشکسته باش ،
اين احساسات عاشقانه ام را پاره پاره نکن ....

این چنین دوستت دارم
شاید روزی تصور می کردم که عشق یعنی آن که صبح با یاد تو برخیزم
و شبانگاهان با نام تو به خواب روم .
شاید روزی فکر می کردم عمق عشق یعنی آن که زبان خاموش باشد و قلب زبان عشق باشد
و شاید زمانی می اندیشیدم که عشق آن است که شب و روز فقط به تو بیاندیشم
اما حالا می بینم که عشق اینها که گفتم نیست
عشق یعنی آن که همه جان و وجود و هستی ام تو را عاشقانه دوست بدارد
و هر لحظه زندگی و هر جزئی از هستی ام زبانی برای ابراز عشق تو باشد
این چنین دوستت دارم عشق من

به یاد عشقم و برای عشقم
برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است ،
تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند .
در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم ، ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم
تا مثل باران همه صبح برایت شعر می سرودم .
آن هنگام زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و بر شوق تو اشک می ریختم ،
اشک می شدم و بر صورت مه آلودت می لغزیدم تا شاید جاده ای دور ،
هنوز بوی بهار را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد ، که مرهمی باشد برای دلم ،
بیا و از کناره پنجره دلم عبورکن ، تویی که در ذهن خسته ی من همیشه بهاری .
دل بی روح ، جنس آهنت را دوست دارم
خطوط درهم پیراهنت را دوست دارم
نگاه با همه بیگانه ات را دوست دارم
غرور سرکش دیوانه ات دوست دارم

نیستی دلشوره دارم
نیستی حالم خراب و دستام سرد سردن
تو نیستی و حالا آروم آروم قدم میزنم زیر بارون
اما نمیدونی با نبودت چه بلاهایی سرم اومد
نمیدونی چقدر خرابم ... نمیدونی ... نمیدونی ...
من مردم از زخمایی که تو تنهاییم خوردم ، اما گلم حتی یک نفس نذاشتم دلم
از نبودت خسته بشه ، اما این رواست که اینطوری تنهام بزاری ؟؟؟؟
زیر بارون میرم آروم آروم ، اما این بارونم نمیتونه کمکم کنه ...
آخه قطرات بارون و ابرهای تو آسمون همش به من میگن که بخون تا بشیتر بباریم
و زود آروم بگیریمو سبک شیم ...
میبینی گلم این بارونی که همه زیرش راه میرن تا آروم شن ، باز من باید بارون رو آروم کنم ؟..
چرا همش ساکتی ؟؟؟؟
خوب اگه یکم هنوز دوسم داری بیا بگو...
لااقل بگو دوسم نداری ؛ لااقل بگو از خدات بود که نباشم ...
لااقل حرفی بزن ، تو که اینقدر نامرد نبودی

سلام بر لحظه خلق درد
سلام بر عادت تنها زيستن
سلام بر کنج ، آن کنار
سلام بر خاطره هايي رو به فراموشي
سلام بر...
من متولد پائيزم ، فصل ديدن رنگ در بعد نگاه ، فصل آرامش دل ، فصل غوغاي نگاه !
فصل خواهش ، فصل سايه ، فصل باران باران !
بـــــاران …
سطرهای سفید همیشه منتظرند تا چیزی از عشق بنویسیم ...
و جاده ها چشم به راهند که به سوی آنها برویم ...
و شاخه ای گل سرخ برای افق ها ببریم ....
غروب که می شود حرف هایمان گل می کند ، از همه چیز و همه کس حرف میزنیم
جز خودمان و گیسوانی که به کهکشان گره خورده است ....
تو می گویی زیر ابرهای کبود و بزرگ باران را بهتر می توان درک کرد ...
و من میگویم من دختری از تبار کوچه های پاییزم هر جا باشم ...
باران هست ... بـاران
زیر باران اینکه فردا چه خواهد شد :
انتهای هر شبم ابتدای این پرسش است
حتی اگر جاده مه آلود باشد راحت باش
پرنده ها از مه گرفتگیه جاده هراسی ندارند ...
و باز هم باران ...
اما اعجاز ما همین است
ما عشق را به مدرسه بردیم
در امتداد راهرویی کوتاه
در آن کتابخانه ی کوچک
تا باز این کتاب قدیمی را که از کتاب خانه امانت گرفته ایم
باهم یکی دو لحظه بخوانیم
ما بی صدا کتاب را مطالعه می کردیم
تنـــــها گاهی به هم نگــــاهی
انگشتهای (هیس) ما را از هر طرف نشانه گرفتند
انگار غوغای چشم های مــن و تــو
سـکـوت را در آن کتاب خانه رعایت نکرده بود

دیشب آسمان غرق در نور ستارگان بود و برگ ها از همیشه نزدیکتر به خدا
پروانه ها دور خدا می چرخیدند
باد از همیشه جوانتر به نظر می رسید
دیشب دیگر به بهشت نیازی نبود
حتی جهنم نیز خود بهشت به حساب می آمد
شبی دل انگیز که بوی مطبوع حضور حجم هوا را پر کرده بود
شبی پر از رویا
شبی پر از خاطره
دیشب شبی بود که دوباره خود را ملاقات کردم
مثل چمن ستاره ها را از فرش آسمان
با قیچی خیالم چیدم
و در بشقاب بلورین احساسم
که چون منشوری حرف ها را از هم جدا می سازد
و به هر کدام رنگی می بخشد قرار دادم
با این کار
من نیز گمان می کنم
که چون دیگران ستاره ای دارم ...
فعلا تا فرصت دوباره ی آفتاب ساکت باش
خداوند این دقیقه
دختر بچه ی بازیگوشیست
که در پارک پروانه ها
پیِ سنجاق سر ساده ی تو می گردد
آیا جهان در جادوی همین سادگی خلاصه نمی شود ؟
او که می گوید : کلمه همین و تکرار همین و ترانه همین است
حتما بهتر از من می داند
که نجات دهنده ی دیگری در راه است

بین من و دنیا شیشه ای ست
نوشتن راهی ست برای گذر از این شیشه ، بی آنکه بشکند
یادم باشد
که قاصدکی در راه است ، که بهار نزدیک است
که فردا منتظرم می ماند
که من راه رفتن می دانم و دویدن
و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد
یادم باشد
سایه ها می توانند تا همیشه بر وجودم سایه بیفکنند
سایه ها می توانند در درون شعله ورم زندگی کنند
ماه هم آنقدر نور ندارد که شب را با قدرت خورشید صبح کند
محکوم به زندگی در سایه ها اما...
می توان هر آرزویی را
پشت این مرزهای تاریک
در سر پروراند
عبور باید کرد
وگرنه حرمت این نفس حرام خواهد شد
عبور باید کرد ..
می بینی
چه نا پیدا خاموش می شود
نبض عشق و خواستن و تمنا
در کالبد روح تکه پاره ام
رها باید شد ..
وگرنه شبانه های اشک آلودم فراموش خواهند شد
رها باید شد ...
اما نه با سکوتی که به زمزمه ای شکسته شود

گفتی که به احترام دل ، باران باش
باران شدم و به روی گل باریدم
گفتی که ببوس روی نیلوفر را
از عشق تو گونه های او بوسیدم
گفتی که ستاره شو ، دلی روشن کن
من هم چو گل ستاره ها تابیدم
گفتی که برای باغ دل ، پیچک باش
بر یاسمن نگاه تو پیچیدم
گفتی که برای لحظه ای دریا شو
دریا شدم و ترا به ساحل دیدم
گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش
مجنون شدم و زدوریت نالیدم
گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز
گل دادم و با ترنمت روییدم
گفتی که بیا و از وفایت بگذر
از لهجه بی وفاییت رنجیدم
گفتم که بهانه ات برایم کافیست
معنای لطیف عشق را فهمیدم
بین نام من و تو ....