چون پای عشق آمد میان ، باید از که از جان بگذری
از امتحان عاشقی ، باید که آسان بگذری
در زیر بار درد عشق ، باید که باشی مرد عشق
چون سالک درد آشنا ، باید ز درمان بگذری
آماده شو بهر سفر ، کن سینه آماج خطر
از بهر طوفانزای جهان ، چون مرغ طوفان بگذری
اندر سر راهت بسی ، مانع شود خار و خسی
از جرگه خار و خسان ، باید فراوان بگذری
آسوده از تهدید دل ، از شبهه و تردید دل
عصیانگر و بی اعتنا ، از دام شیطان بگذری
در جنگ و تزویر و جنون ، رخسار کن گلگون ز خون
آزاده و با آبرو ، باید ز میدان بگذری
تا آنکه جویی راه عشق ، آن نقطه دلخواه عشق
باید که از این کوره ره ، با نور ایمان بگذری

توی این روزگار غریب درد تنهایی هم دیگه واسه خیلی ها مـثل
خیلی چیزاعادت شده ، هر از گاهی به چیزی یا کسی دل میبندیم
و دلمون خوش میشه که این یکی دیگه برامون میمونه ، و بازهم
دل غافلمون وقتی خبردار میشه اشتباه کرده که کار از کار گذشته
ومرغ عشقمون از قفس پریده.
عشق همیشه هم به موقع سراغ آدما نمیاد ، یه وقت عاشق میشی
می بینی طــرف کلی ســـاله دلش پیش یکی دیگه گیره ، یه وقت
عاشق میشی که میبینی اصلا طرف تو باغ نیست و فقط به خاطر
نیازاشه که تحویلت می گیره ، یه وقتم عاشق میشی و همه چیزم
خوبه ولی ! بعد مدتی دست نامرد روزگار هزار جور چاله وچاه
توی راه زندگی نصیبت می کنه واز بد حادثه توی دو راهی های
شلوغ زندگی عشقت رو گم میکنی و تا به خودت بجنبی می بینی
بازم علی مونده و حوضش .
آره به قولی : همیشه یه پای قضیه میلنگه .
اگه گاهی فــکر کنیم عادت کـردن و فـراموشی هم خیلی نعمتهای
بزرگی هستن ، شکی نیست...
اما ! نمی دونم چـرا این نعمت هم نصیب خیلی از آدما نمی شه ،
درست مثل حکایت من...
که نه خاطره ها فراموشم میشه و نه تنهایی برام عــــادی میشه ،
این تنهایی میون یه عالمه آدم دوست نما ، شـــده اسـتخوانی لای
زخمای کهنه خاطــــرات قشنگ گذشته که می دونم بالاخره یک
روز از پا درم میاره ...

شاگردی از استادش پرسید : عشق چست ؟
استاد درجواب گفت: به گندم زار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور
اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش كه
نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی ...
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت .
استاد پرسید : چه آوردی ؟
با حسرت جواب داد : هیچ ! هر چه جلو میرفتم ،
خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیداكردن پرپشت ترین ،
تا انتهای گندم زار رفتم .
استاد گفت : عشق یعنی همین ...!
شاگرد پرسید : پس ازدواج چیست ؟
استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور
اما به یاد داشته باش كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی ...
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت .
استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او جواب داد :
به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را كه دیدم ، انتخاب كردم .
ترسیدم كه اگر جلو بروم ، باز هم دست خالی برگردم .
استاد باز گفت : ازدواج هم یعنی همین ...!
و این است فرق
عشق و ازدواج

لیلی زیر درخت انار نشست
درخت انار عاشق شد
گل داد
گل ها انار شد… داغ داغ
هر اناری هزار تا دانه داشت
دانه ها عاشق بودند
انار کوچک بود
…
دانه ها ترکیدند… انار ترک برداشت
خون انار روی دست لیلی چکید
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید
مجنون به لیلی اش رسید
خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود
کافی است انار دلت ترک بخورد

شیشه ای می شکند...
یک نفر می پرسد... چرا شیشه شکست ؟
مادر می گوید ... شاید این رفع بلاست
.یک نفر زمزمه کرد ... باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد،
شیشه ی پنجره را زود شکست .
کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست ،
عابری خنده کنان می آمد...
تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد ...اما امشب دیدم ...
هیچ کس هیچ نگفت ، غصه ام را نشنید ...
از خودم می پرسم
آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است ؟
دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا ؟

بین نام من و تو ....