باز هم برایت دلتنگم
نمیدانم چرا همه چیز تو را در خاطرم تجلی میکند
گاه باران
گاه سکوت
گاه شعرای سهراب با صدای خسرو
گاهی هم صدای گریه
که گونه هایم را به حاصلخیزترین دشت دنیا تبدیل کرده است
گاه نمیدانم که چند ساعت شده که به تو فکر کرده ام
و در این میان آنقدر در خیالم با تو حرف میزنم
که تو خسته میشوی و حرفهایم را نیمه تمام رها میکنی
امروز روز دلتنگیست
نمیدانم چندمین روز است که بی تو گذر میکنم
به زبان ثانیه ها شاید فقط چند ده تا
ولی به شهادت دلم هزاران سال است که از تو دورم
اگر باور نداری دلم تمام ترکهایی را که در نبود تو بر بنیادش نشسته
به تو نشان دهد ...
اگر باور نداری ، چشمانم تمام لحظات تماشا نشده ی ایام جدایی
را به شمارش قطره های اشکش اثبات کند
اگر مرا باور نداری از دیگران بپرس
از دیگران بپرس که چگونه دلتنگیم را با آنان قسمت میکردم
وهر کدام از تحمل تکه ای از آن می نالیدند
حالم به اندازه تمام جویبارها ، خالی از زندگیست
و سیل احساسات و دلتنگی هایم ناگهان به صد بلند نبودنت برخورد
می کند و پایه های هستیم را می تکاند
این روزها همیشه احساس گرمی میکنم
انگار چیزی از درونم میسوزد که هیچ گاه شعله هایش از
زبانه کشیدن خسته نمی شوند
و خدا نکند که هیزمش دلتنگی تو باشد و الا تا قیامت میسوزد
حتما در این لحظه در خواب ناز هستی
و به عادت همیشه ات یک پایت را جم کرده ای و یک دستت را
به دنبال طناب نامرعی کشیده ای و چشمانت را آرام برهم گذاشتی
و....
گفته بودی که چند بار خواب مرا دیده ای
ولی من هرگز خواب کسانی را که دوست داشته ام ندیده ام
خسته شدم ...
خسته شدم از این همه بظاهر زندگی کردن
از این همه شنیدن سلام و خداحافظیه لحظه ها
از این همه ...
از این همه تنهایی
نمیدانم چرا مرگ دوست دارد ناگهانی مرا ملاقات کند
و اکنون که ملاقاتش آرزوی هر شب من است ،
اینچنین از من دوری میکند
چرا به همه دعوت های خالصانه ام پاسخ نمیدهد
چرا ثوابی به این بزرگی نمیکند
چرا پیکرم را حلال نمی کند تا من خودم با دست خودم
حرامش نکرده ام
شاید می خواهد فرصتی گیر بیاورد که وقتی من مانند این همه
دیگران فریب این زندگی رابخورم وازپشت خنجرش را فرو کند!
نه مرگ !!
مرد باش ...
و اکنون که من چون مرد روبرویت ایستاده ام از روبرو بیا و
خنجرت را در سینه ام بنشان
منتظر نباش ، زیرا من هرگز از این زندگی لذت نخواهم برد
هرگز خنده هایش را باور ندارم و در انتظار گریه اش نمی خندم
و در پس ابرهای خوشبختیش وقوع صاعقه های تیره روزی
را پیش بینی کردم
بیا ای مرگ و به گریه هایم پایان بده
بیا که چشمانم در روز حساب در پیشگاه خدا از تو شکوه نکنند
بیا ...
و تو ای عشق من
آرام بخواب
و از صدای زوزه باد بر پنجره اتاقت نترس
زیرا من همیشه در آغوش تو هست که می خوابم و تو را ...
این بار می خواهم اندکی هم که شده برایت از غم ننویسم
میخواهم بگویم درزندگی چیزهایی هم هست که برایش زندگی میکنیم
می خواهم بگویم که غم ها آنقدر هم بد نیستند
و وجودشان برای حفظ این تعادل لازم است
انگار زندگی جاده ایست که اگر این پیچ های تند
و این سرازیری و سرابالایی ها نباشند
مسافرتت خسته کننده میشود
خسته کننده است اگر همین طور پایت را روی گاز بگذاری
و فرمان را بدون هیچ چرخشی بگیری و از جاده ی زندگی بگذری
انگار این غم ها مثل ترمز کردن ، مثل دنده عوض کردن
لذت بخش است
انگار وقتی ماشینت خراب می شود و تو بعد از کلی تلاش درستش
میکنی و دوباره حرکت میکنی
در این حرکت دوباره لذتی شگفت نهفته هست
انگار بعضی وقتها که لنت هایت به دلیل کم توجهی ساییده می شوند
احساس امنیت را از دست می دهی ...
آری غم ها لازم است
و همیشه در سخت ترین لحظات باید فکر کنی که این ثانیه ها هم
می روند
و باز تو میمانی و شادی ها و غم هایی که خاطره شده اند
زندگی گاهی اوقات واقعاً زیباست و در آن لحظه میفهمی زندگی
ارزش زندگی کردن را دارد
و اگر چه این لحظات شادی کم هستند ولی ...
ولی انگار شادیهایشان سختی دردهایی را که تا امروز کشیده ای
را از یادت می برند
انگار در آن لحظه زندگی را میفهمی
شادی ...
شادی یک حس است
که گاه تمام روز آن را به دیگران ابراز می کنی
در حالی که فقط ساختگی است و در درونت چیز دیگری جریان دارد
ولی آنگاه که شادی نمایشی تو باعث شادی دیگران می شود ...
براستی در دلت احساس شادی میکنی
حتی تصور اینکه خنده تو، شوخی تو، و همدردی تو
به کسی شادی می بخشد
روح تو را با آرامش می رساند
پس تو هم فقط برای شادی دیگران هم که شده ، شاد باش
حتی بظاهر
حتی اگر شده با لبخندی کوچک
نقطه ای کوچک برای امیدواری آنها به زندگی باش
و غم هایت را ندیده بگیر و بودنشان را فراموش کن
شاید آنها با تو قهر کنند و تنهایت بگذارند
آه ای مردم شهر
چهره ها صاف ولی دلتان صد چین است
دست هاتان در مناجات ولی قلبتان بی دین است
چون به زیبایی نسرین و چمن ، چشمتان بد بین است
آه ای مردم شهر
سایه را برچینید از دل و پنجره و عینک و لنز
و برای خورشید ، جشن تولد گیرید
کوچه های دلتان را آب و جارو بکنید و بپرسید که چرا غمگینید
آسمان می غرد ، ابرها میتازند ، قطره ها می بارند
در میان شب تاریک دو چشمم اما....
هیچ کس نیست که چتری بر سر من گیرد
هیچ کس نیست که در کوشش مهتاب و زمان سایه را برچیند
همه کس می گویند هیچ کس تنها نیست
به خودم می گویم
شاید آنها از شب بی کس و تنهای دلم بی خبرند
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضـــو در کـــوچه لیلا نشـست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فــارغ از جــام السـتش کــرده بود
ســجده ای زد بر لــب درگـــاه او
پـــــر ز لیلا شـــد دل پــــر آه او
گفت یارب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشـــق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دلخونم مکن
مــن که مجنونم تو مــجنونم مـکن
مــرد این بازیچه دیگــــر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گــفت : ای دیــوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهـــانت منم
سـال ها با جور لیلا سـاختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یاربت
غـــیر لیلا بـــرنیامد از لــبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشـــب با منی گــفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حـــریم خــانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم



بین نام من و تو ....