زاهدا من که خراباتی و مستم به تو چه ؟
ساغر و باده بود بر سر دستم به تو چه ؟
تو اگر گوشه ی محراب نشستی صنمی گفت چرا ؟
من اگر گوشه ی میخانه نشستم به تو چه ؟
آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند
تو که خشکی چه به من ، من که تر هستم به تو چه ؟
از باده مدهوشم کنید ، از باده مدهوشم کنید
من همان مجنون مست یاغیم
روز و شب محتاج جام باقیم
دو شب کنار زاهد و یک شب کنار ساقیم
از باده مدهوشم کنید ، از باده مدهوشم کنید
در خرقه پنهان می کنم ، می را و کتمان می کنم
ترک ایمان می کنم
هی بشکنم پیمان و هی تجدید پیمان می کنم
ترک ایمان می کنم
از باده مدهوشم کنید ، از باده مدهوشم کنید
پندم ای زاهد مده
با که گویم ؟
من نمی خواهم نصیحت بشنوم
آی ، آی مردم ....
پنبه در گوشم کنید
از باده مدهوشم کنید ، از باده مدهوشم کنید
دُردی کشم ، دُردی کشم
بار رفیقان میکشم ، دُردی کشم
پر میکشم همچون همای
در آتشم ، در آتشم ، در آتشم ای وایُ خاموشم کنید
از باده مدهوشم کنید ، از باده مدهوشم کنید
با که گویم من نمی خواهم نصیحت بشنوم ؟
آی ، آی مردم ...
پنبه در گوشم کنید
من همان مجنون مست یاغیم
روز و شب محتاج جام باقیم
من همان مجنون مست یاغیم
روز و شب محتاج جام باقیم
دو شب کنار زاهد و یک شب کنار ساقیم
از باده مدهوشم کنید ، از باده مدهوشم کنید ...

من از جهانی دگرم
ساقی از این عالم واهی رهایم کن
نمی خواهم در این هیبت بمانم
بیا از این تنه آلوده و غمگین جدایم کن
تو را اینجا به صدها رنگ می جویند
تو را با حیله و نیرنگ می جویند
تو را با نیزه ها در جنگ می جویند
بیا از این تنه آلوده و غمگین جدایم کن
تو جان می بخشی و اینجا به فتوای تو
میگیرند جانی را که بخشیدی تو بر عالم
نمی دانم کی ام من نمی دانم کی ام من
آدمم ، روحم ، خدایم یا که شیطانم نمی دانم
تو با خود آشنایم کن تو با خود آشنایم کن
بیا از این تنه آلوده غمگین جدایم کن
اگر روحه خداوندی دمیده در روان آدم و حواست
پس ای مردم خدا اینجاست خدا اینجاست
خدا در قلب انسانهاست
به خود آی تا که دریابی خدا در خویشتن پیداست
همای از دست این عالم پر پرواز خود بگشود
در خورشید و آتش سوخت
خداوندا بسوزانم در این آتش همایم کن
بیا از این تنه آلوده و غمگین جدایم کن...

آن دم که مرا می زده بـر خاک سپـارید
زیر کفنم خمره ای از باده گذارید
تا در سفر دوزخ از این باده بنوشم
بر خاک من از ساقه انگـور بکارید
آن لحظه که با دوزخیان کنم ملاقات
یک خمره شراب ارغوان برم به سوغات
هرقدر که در خاک ننوشیدم از این باده صافی
بنشــــینم و با دوزخیان کـــــــــنم تلافی
جز ساغر و پیمانه و ساقی نشناسـم
بر پایه پیمانه و شادی است اساسم
گرهمچوهمای ازعـطش عشق بسـوزم
از آتــــــش دوزخ نهــراسم نهـــراسم
آن دم که مرا می زده بـر خاک سپارید
زیر کفنم خمره ای از باده گذارید
تا در سفر دوزخ از این باده بنوشم
بر خاک من از ساقه انگور بکاریـد...

من این پایین نشستم سرد و بی روح
تو داری می رسی به قله کوه
داری هر لحظه از من دور میشی
ازم دل میکنی مجبور میشی
تا ماه راه رو نپوشونده نگام کن
اگه رو قله سردت شد صدام کن
یه رنگ مرده از رنگین کمونم
من این پایین نمیتونم بمونم
خودم گفتم که تلخ روزگارت
منو بیرون بریز از کوله بارت
دلم می مرد و راه بغضو سد کرد
به خاطر خودت دستاتو رد کرد
برو بالاتر از اینی که هستی
تو بغض هر دوتامونو شکستی
با چشم تر اگه تو ماه بشینی
کسی شاید شبیه من ببینی
منم اون که تو رو داده به مهتاب
کسی که روتو می پوشونه تو خواب
کسی که واسه دنیای تو کم نیست
میخوام یادم نره دست خودم نیست

بین نام من و تو ....