خدا گفت زمین سردش است، چه کسی میتواند زمین مرا گرم کند؟
لیلی گفت من
خدا شعله ای به او داد
لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت و سینه اش آتش گرفت
خدا لبخند زد و لیلی هم خندید
خدا گفت شعله را خرج کن و زمینم را به آتش بکش
لیلی خودش را به آتش کشید
خدا سوختنش را تماشا می کرد
لیلی گر می گرفت و خدا لذت می برد
لیلی می ترسید ؛ می ترسید آتشش تمام شود
لیلی چیزی از خدا خواست
خدا آن را اجابت کرد
مجنون سر رسید و مجنون هیزم آتش لیلی شد
آتش زبانه کشید ؛ آتش ماند و زمین خدا گرم شد
خداگفت اگر لیلی ومجنون نبودند
زمین من همیشه سردش بود ....
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر ۱۳۸۹ ساعت ۲ ب.ظ توسط زيبا
|
بین نام من و تو ....