خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره ..

به کسی توجه نمی کنه ...

می باره و می باره و ...

آنقدر می باره که آبی شه ...

آفتابی شه...!!!                                      

کاش ...                                                      

کاش می شد مثل آسمون بود ...

کاش می شد وقتی دلت میگیره آنقدر بباری

که بالاخره آفتابی شی ...                                            

بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بود ...

 

جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  
..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه
 ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/

 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صداکردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس 

تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است 

و من تنها برای دیدن زیبایی آن 

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین 

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب

ساکت و نارنجی خورشید وا کردم 

نمیدانم چرا رفتی ؟ نمیدانم چرا ؟ شاید خطا کردم! 

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمیدانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟   

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد 

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من

بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد 

کسی حس کرد من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد 

و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد 

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد 

و بعد از اینهمه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو 

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید 

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست 

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر 

نمیدانم چرا؟ شاید به رسم پروانگی مان باز 

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم