پس از لحظه های دراز
بر درخت خاکستری پنجره ام برگی رویید
و نسیم سبزی تار و پود خفته ی مرا لرزاند
و هنوز من
ریشه های تنم را در شن های رویاها فرو نبرده بودم ،
که براه افتادم
پس از لحظه های دراز
سایه ی دستی روی وجودم افتاد
و لرزش انگشتانش بیدارم کرد
و هنوز من
پرتو تنهای خودم را
در ورطه ی تاریک درونم نیفکنده بودم ،
که براه افتادم
پس از لحظه های دراز
پرتو گرمی در مرداب یخ زده ی ساعت افتاد
و لنگری آمد و رفتش را در روحم ریخت
و هنوز من
در مرداب فراموشی نلغزیده بودم ،
که براه افتادم

پس از لحظه های دراز،
یک لحظه گذشت :
برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد
دستی سایه اش را از روی وجودم برچید
و لنگری در مرداب ساعت یخ بست
و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم ،
که در خوابی دیگر لغزیدم
+ نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت ۱۱ ق.ظ توسط زيبا
|
بین نام من و تو ....