دريا به خويش فرو رفت

و كوه

در مراسم تدفين آفتاب

خود را به خاك سپرد

و دستهاي مكرر

در خواب كرمهاي كويري

به خويش باليدند

باد

در ذهن ريشه ها

خود را به خواب زد

و شاخه هاي تهيدست

خاك سياه را

به حرص خراشيدند

و ريشه ها خويش را

به نبش كشيدند

مرز حيات و مرگ

در هم فرو شكست

و گور

از دل گهواره قد كشيد

نه خواب

نه بيدار

جادوي سرنوشت من اين است :

در انزوا به اصطراب آينه خزيدن !!!