غروب
غروب آمد و بر دلم چيره شد
بر اندوه آسمان من خيره شد
غروب آمد و غربتم پاگرفت
غمي در دلم باز معنا گرفت
من و غم دو يار ديرينه ايم
من و غم چنان آبي و آئينه ايم
دلم با غمت پي به مفهوم برد
مرا تا افقهاي معلوم برد
از آن دم كه پايبند غم گشته ام
به عاشق شدن متهم گشته ام
دلم جز غمت تكيه گاهي نداشت
اگر عاشقت شد گناهي نداشت
گناه دلم نيست جز عاشق شدن
ز عاشق شدن تا شقايق شدن
دلم حرمت عشق را پاس داشت
كه چون الفتي با گل ياس داشت .
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۲ ب.ظ توسط زيبا
|
بین نام من و تو ....