باز هنگام جدايي رسيد
سينهها لرزان شد و دلها شكست
خندهها در لرزش ابري گريخت
برق اشك بر روي روبانها نشست
نسترنها سر به زير انداختند
ماه را ابري بكام خود كشيد
تشنه ، تنها ، خسته جان ، آشفته حال
در دل شب ميسپردم راز خويش
تا بگويم در غمت ديوانهوار
خلوتي ميخواستم دلخواه خويش
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۲ ب.ظ توسط زيبا
|
بین نام من و تو ....