باز هنگام جدايي رسيد

سينه‌ها لرزان شد و دلها شكست

خنده‌ها در لرزش ابري گريخت

برق اشك بر روي روبانها نشست

نسترنها سر به زير انداختند

ماه را ابري بكام خود كشيد

تشنه ، تنها ، خسته جان ، آشفته حال

در دل شب مي‌سپردم راز خويش

تا بگويم در غمت ديوانه‌وار

خلوتي مي‌خواستم دلخواه خويش