در چهره من آتش دل ديدي و رفتي

بر اشك غم ديده تو خنديدي و رفتي

در سينه من بود هزاران گل اميد

چون باد خزان تو همدوا چيدي و رفتي

در شام سياهم چوپكي اختر شبگرد

يك لحظه چنان برق درخشيدي و رفتي

آن‌شب مه من بادگري بود و بر من

يك بزم غريبانه تو بخشيدي و رفتي

لب بود خموش و نگهم با تو سخن داشت

افسانه دل بود كه بشنيدي و رفتي

جز آنهمه ياري كه سزاوار نبودي

چيز دگري بود كه رنجيدي و رفتي …