چرا رفتی ؟؟؟؟
در چهره من آتش دل ديدي و رفتي
بر اشك غم ديده تو خنديدي و رفتي
در سينه من بود هزاران گل اميد
چون باد خزان تو همدوا چيدي و رفتي
در شام سياهم چوپكي اختر شبگرد
يك لحظه چنان برق درخشيدي و رفتي
آنشب مه من بادگري بود و بر من
يك بزم غريبانه تو بخشيدي و رفتي
لب بود خموش و نگهم با تو سخن داشت
افسانه دل بود كه بشنيدي و رفتي
جز آنهمه ياري كه سزاوار نبودي
چيز دگري بود كه رنجيدي و رفتي …
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۰ ق.ظ توسط زيبا
|
بین نام من و تو ....