تقدیر
آزرده از آنم كه مرا زندگي آموخت
آزردهتر از آنكه مرا توش و توان داد
سوداگر پيري كه فروشنده هستي است
كالاي بدش را به من افسون گران داد
گفتم كه زبان دركشم و ديده ببندم
ديدم كه دريغا ! نه مرا تاب و رنگ است
وه كز پي آن سوز نهان در رگ و خونم
خشمي است كه ديوانهتر از خشم پلنگ است
خشمي است كه در خنده من در سخن من
چون آتشي سوزنده خورشيد هويدا است
خشمي كه چون كينه زهرآگين هر موي
ميجوشد و ميريزد سرچشمهاش آنجاست
من بنده اين طبع برآشفته خوشيم
طبعي كه در آن زندگي از مرگ جدا نيست
هم در غم مرگ است و هم آسوده دل از مرگ
هم رسته ز خويش و هم از خويش رها نيست
با من چه نشینی که من از خود بهراسم
بامن چه ستيزي كه من از خود بفغانم
يك روز گرم نرمتر از موم گرفتي
امروز نه آنم ، نه همانم ، نه چنانم
يك روز اگر چنگ دلم ناله خوش داشت
امروز به ناخن مزاجش كه خموش است
يك روز اگر نغمهگر شادي من بود
امروز پر از لرزه خشم است و خروش است
گر زانكه در اين خاك بمانم همه عمر
يا رخت اقامت ببرم از وطن خويش
تقدير من اين است كه آرام نگيرم
جز درين تابوت خود و در كفن خويش ...
بین نام من و تو ....