به صحرا شدم ، عشق باريده بود
و عطر نگاه تو پيچيده بود
شقايق به لب داشت نام تو را
و بابونه خواب تو را ديده بود
و با ياد لبخند خورشيدي ات
گل خنده بر خاك روييده بود
نه آن دشت را باد زرد و سياه
نه بيدي كه از باد لرزيده بود
و انگار در چشم آيينهها
طنين نگاه تو خوابيده بود
و يك لحظه انگار طاووسوار
خيال تو آنجا خراميده بود ...
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۰ ق.ظ توسط زيبا
|
بین نام من و تو ....