به ژرفيهاي پندارم ، بلنديهاي پروازي
خروش چشمه عشقي ، كه ميجوشي و جان داري
تو را چون صخرههاي سنگين
تو را چون برق بيتمكين
تو را چون بادهاي وحشي
تو را چون چشمههاي صاف
تو را چون رودهاي جاري
تو را از جمع ناممكن
خدايت آفريد ! آري
تو چون تصوير پر نقشه
افقهاي مهآلودي و دور از چشم
كه باران خورده و درهم
خطوطي مهو و نامهفوم
سرابي بيكران و مات ميسازي
تو چون بوي نسيم از بوتههاي بِكر ميماني
تو تنديس دلانگيزي كه در تاريك و روشنايي روح و سبز شادابت
مرا مبهوت ميداري
نه آزادي ! نه دربندي ! ، نه پنهاني ! نه پيدايي !
چنان كيفيتي داري
كه در وصفي نميگنجي
تلاشي بي سرانجام است
تو را با نام مخصوصي صدا كردن
تو را در قالبي بردن
و يا در قاب بنشاندن
نميدانم چه معجوني
كه در نقشي نميپايي
نميدانم چهها هستي
كه با افسون پنهانت
من ناآشنا را محرم راز وفا كردي
تو را بايد درون خانه دل پاسداري كرد
بین نام من و تو ....