اي شب از روياي تو رنگين شده
سينه از عطر توام سنگين شده
اي بروي چشم من گسترده خويش
شاديم بخشيده از اندوه بيش
همچو باراني كه شويد جسم خاك
هستيم از آلودگيها كرده پاك
اي تپشهاي تن سوزان من
آتشي در سايه مژگان من
اي ز گندمزارها سرشارتر
اي ز زرين شاخهها پربارتر
اي در بگشوده بر خورشيدها
در هجوم ظلمت ترديدها
با توام ديگر ز دردي بيم نيست
هست اگر ، جز درد خوشبختيم نيست
آه اي با جان من آميخته
اي مرا از گور من انگيخته
چون ستاره با دو بال زرفشان
آمده از دوردستي آسمان
از تو تنهائيم خاموشي گرفت
پيكرم بوي همآغوشي گرفت
جوي خشك سينهام را آب تو
بستر رگهام را سيراب تو
در جهاني اينچنين سرد و سياه
با قدمهايت ، قدمهايم به راه
اي بزير پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گيسويم را از نوازش سوخته
گونههايم از هرم خواهش سوخته
آه اي بيگانه با پيراهنم
آشنا با سبزهزاران تنم
آه اي روشني طلوع بيغروب
آفتاب سرزمينهاي جنوب
آه اي از سحر شادابتر
از بهاران تازهتر ، سيرابتر
عشق ديگر نيست اين خيرگيست
چلچراغي در سكوت و تيرگي است
عشق چون در سينهام بيدار شد
از طلب پا تا سرم ايثار شد
اين دگر من نيستم ، من نيستم
حيف از آن عمري كه با من زيستم
اي تشنجهاي لذت در تنم
آه ميخواهم كه بشكافم ز هم
شاديم يكدم بيالايد به غم
آه ميخواهم كه برخيزم زجاي
همچو ابري اشك ريزم هايهاي
اي نگاهت لالايي سحر باد
گاهوار كودكان بيقرار
اي نفسهايت نسيم نيم خواب
شسته از من لرزههاي اضطراب
خفته در لبخند فرداهاي من
رفته تا اعماق دنياهاي من
اي مرا با شور عشق آميخته
اين همه آتش به شعرم ريخته
چون تب عشقم چنين افروختي
لاجرم شعرم بر آتش سوختي
بین نام من و تو ....